X
تبلیغات
نماشا
رایتل

هزار سال تنهایی (مقاومت شکننده2)

دوشنبه 22 دی‌ماه سال 1393

همانطور که در مطلب قبلی عنوان شد, جان فوران در فصل اول چارچوب تحلیلی اش را توضیح داد. حالا در قدم بعدی (بخش نخست شامل دو فصل) به بررسی ساختار اجتماعی ایران در دوره صفویه (در زمان اوجش یعنی حدود سال 1630 میلادی) و سپس به بررسی دگرگونی اجتماعی طی قرن های شانزدهم الی هجدهم می پردازد.

در شروع این بخش, فوران مختصری از وقایعی که به شکل گیری سلسله صفویه انجامید را شرح می دهد و من بد ندیدم به صورت کاملن مختصرتر! از کمی قبل تر یک مرورسریع وبلاگی داشته باشم:

ادامه مطلب خطر لوث شدن ندارد!

 
 

در اواخر دوره امپراتوری ساسانی وقایعی رخ داد که عملن منجر به یک نوع "بی حکومتی" شد. هرمز چهارم(579-589 م) یکی از سرداران نامی اش را به نام بهرام چوبین که از قوم پارت (اشکانیان) بود از مقامش خلع نمود. سردار تمکین نکرد و سپاه را به سوی پایتخت روان نمود, درباریان و روحانیان در یک فرار رو به جلو هرمز را کشتند و پسرش خسرو پرویز را به تخت نشاندند اما سردار چون دست به مهره کرده بود, به حرکتش به سوی پایتخت ادامه داد ولذا خسروپرویز به دربار روم پناهنده شد و یکسال بعد با کمک رومیان (که البته آنها هم برای رضای خدا موش نمی گرفتند) بهرام را شکست داد و بر تخت نشست. اولین کاری که کرد قتل عام کسانی بود که در قتل پدرش دست داشتند و پس از آن برای پاک کردن ننگ کمک گرفتن از رومیان, به سرزمین های تحت تسلط آنها حمله نمود و امپراتوری را به وسیع ترین قلمرو در زمان ساسانیان رساند که البته هزینه های زیادی در بر داشت...هزینه ها طبعن از طریق مالیات تامین می شد! اما اینجا هم (مثل قضیه حفظ قهرمانی و کسب قهرمانی) حفظ قلمرو از کسب آن سخت تر بود و رومیان در سال 623 نه تنها سرزمین های از دست رفته را پس گرفتند بلکه تا آذربایجان هم پیش آمدند و آتشکده آذرگشنسپ را ویران کردند. در سال 628 مجددن درباریان و روحانیان, ابراز وجود کردند و خسروپرویز را از تخت پایین کشیدند و کشتند و پسرش شیرویه را به جای او نشاندند و او نیز هر شاهزاده ای که احتمال رقیب بودن را داشت, کشت. این البته منجر به تثبیت او نشد بلکه برعکس, نتیجه آن شد که ظرف 2 سال 8 نفر بر تخت نشستند که آدم را یاد باشگاه پرسپولیس می اندازد که طی مدت مشابه, همین تعداد مدیرعامل را تجربه نمود و اندکی هم یاد تیم ابومسلم که چند مدعی به صورت همزمان با نام ابومسلم در استادیوم های مختلف تمرین می کردند.

در حقیقت وضعیت امپراتوری دقیقن شبیه تیم پرسپولیس بود که اگرچه چندی قبل دربی را برده بود اما یک تیم گمنام که تدارکاتش شیر شتر و ملخ و سوسمار بود (به قول فردوسی یا فردوسی پور) از راه رسید و تیم, سقوط کرد سقوط کردنی! طوری که معلوم نشد به کدام دسته سقوط کرد (حتا بدتر از آن سالی که استقلال به دسته سوم سقوط کرد). در واقع تیم ساسانی چند سال قبل از آمدن اعراب سقوط کرده بود.

مردم در این زمان چه می کردند!؟ آیا به دوا درمان طاعونی که به تازگی آمده بود مشغول بودند؟ آیا به دنبال یک لقمه نان بودند که در اثر خشکسالی سخت به دست می آمد؟ آیا حیرت زده به جنگ قدرت اشراف نگاه می کردند؟ آیا ارقام دارایی های پادشاه و درباریان را برای همدیگر نقل می کردند؟ آیا در مورد شکست های پی در پی و حماقت های مسئولان وقت جوک می ساختند؟ آیا قاچ زین را چسبیده بودند؟ آیا به افتاده لگد می زدند؟ آیا به دیگی که برای انها نمی جوشید نگاه می کردند و ضرب المثل نقل می کردند؟

احتمالن بخشی از کارهای بالا را می کردند...و شاید هم نشود بر آنها خرده گرفت. حتا شاید بر آنهایی که فرت و فرت دروازه ها را به روی دشمن می گشودند تا امان بگیرند هم نشود خرده گرفت. حتا شاید بر آنها که ترجیح دادند جزیه بدهند تا زنده بمانند هم نشود خرده گرفت. حتا شاید بر آنها که به قصد پیچاندن جزیه, دینشان را عوض کردند هم نتوان خرده گرفت...و همچنین آنها که با دیدن مهاجمین می گفتند دیوان آمدند و از شکست ناپذیری آنها افسانه می ساختند...

حالا که منبر گرم شده همینجا هم داخل پرانتز یک چیزی اضافه کنم!...(همین چند سال قبل می گفتند که اگر هر کدام از مسلمانان یک تف کنند اسرائیل را سیل می برد در واقع همین نسبت بین ایران و مهاجمینش برقرار بود منتها ایرانی ها هم انگیزه ای برای تف کردن نداشتند! خداییش من هم بودم شاید تف نمی انداختم)  

سالها طول کشید تا مهاجمان همه جا را تسخیر و غارت کنند. بعد نوبت امیران و حکامی شد که از مرکز می آمدند و خراج می ستاندند, ستاندنی! بعد نوبت حسرت گذشته را خوردن شد! بعد نوبت قیام ها و سرکوب شدن های خونین شد. بعد نوبت ملوک الطوایفی شد و سلسله های خرده ریز پشت سر هم و در عرض هم آمدند و هر کدام بخشی را قلمرو خود کردند و با دیگران درگیر تا قلمرو خود را بیافزایند...برخی به مجرد تسلط یافتن, خطبه ای به نام خلیفه وقت می خواندند و مشغول نقاره زدن می شدند. برخی که قدرتشان زیاد می شد هوس می کردند این نقاره زدن را در محل اصلی آن, یعنی سر سیبیل خلیفه, انجام دهند ولذا زحمت می کشیدند و به بغداد می رفتند و عرض اندامی می نمودند و احیانن خلیفه ای عوض می کردند و بر می گشتند.

سلسله های اینچنینی آمدند و رفتند: هرکه آمد عمارتی نو ساخت / به دهن برگرفت و زود پرید! تا این که مغول ها آمدند و نوادگان چنگیز هر کدام گوشه ای مشغول شدند و دوباره آن قضیه دیوان آمدند!...این بار هلاکوخان به راهنمایی یک ایرانی, آخرین نقاره را در بغداد نواخت و پس از آن دوره ایلخانان شروع شد و در نهایت آق قویونلو ها (یاد مونالیزای منتشر گرامی) و اینجا است که نام شیخ صفی الدین اردبیلی و شیخ جنید و شیخ حیدر و پسرش اسماعیل را به ترتیب می بینیم ...که پس از ضعیف شدن قویونلوها و درگیری مدعیان مختلف در نقاط مختلف, توانستند آنها را شکست دهند و اسماعیل در تبریز تاجگذاری کرد و در کمتر از یک دهه با تسخیر سرزمین ها و شکست مدعیان مختلف, یک حکومت مرکزی (برای اولین بار پس از ساسانیان) شکل گرفت.

بدین ترتیب یک دوره طولانی سرشار از ناامنی و جنگ و خونریزی و غارت و دست به دست شدن, سپری شد که اگر بخواهیم تقریب بزنیم (از سقوط باطنی ساسانیان تا تثبیت سلسله صفویان) می شود هزار سال (تازه حالا بعدش مونده!! چون از این تاریخ به بعدش را قرار است با فوران برویم جلو)...

اثر این ناامنی هزارساله را خیلی جاها می توان دید...در همه حوزه ها... مثلن همین روستاها و شهرهای کوچک فلات ایران را که نگاه کنیم در هر کدام قلعه هایی می بینیم که داخلشان اتاق اتاق های کوچکی است, گاه یک متر در دو متر, که احتمالن یک خانواده در هرکدام همچون بید بر سر یک کیسه گندم و فرزندان کوچکشان می لرزیده اند...می کاشتند, به امید آن که هنگام درو زنده باشند و درو می کردند به امید آن که محصولشان تا دروی بعدی آنها را زنده نگاه دارد...حالا از این نوع زندگی چه چیزی حاصل شده است بماند. احتمالن: سازگاری ایرانی!

سخن کوتاه (بعد یک ساعت فک زدن گفتن این جمله واقعن رو می خواهد!)...سخن کوتاه!...چنانچه دیدید که هموطنی بر طبل 2500 سال تمدن این سرزمین می نوازد او را مخاطب قرار دهید که: " آهای اخوی!! لاف در غربت بس است! هزار سالش نقدن بدین منوال گذشته است...اگر تمدن به معنای زنده ماندن است, بله حق با شماست, ما سه هزار سال است که زنده ایم, پیاده شو با هم بریم"

نظرات (33)
سلام
هرچندتاریخ روخیلی دوست ندارم ولی خیلی خوب بود این نوشته باید بیشترتاریخ بخوانم
البته بایدبگم که بیشترغلطه چون اصلن نخوانده ام که بگم بیشترپس بایدبگم بایدکمی هم تاریخ بخوانم
پاسخ:
سلام
همان توصیه خودتان را تکرار می کنم: کمی تاریخ بخوانید
شما که ماشالللا سرعت خواندنتان خوب است...اگر مختصری هم به تاریخ اختصاص دهید من را هم از نگرانی بابت عقب افتادن در خواندن کتاب در می آورید.
این تابستان در بادن بادن واقعن نفس گیر و سخت است اصلن تا الان مرا به خودش نکشیده است.
درود دوست نادیده گرامی،
قلم زیبا و طنازی دارید. از مطلب زیبا و مستندتان بهره و لذت بردم. پیوند خوبی بین جامعه امروز و تاریخ برقرار کردید. سپاس...
پاسخ:
سلام بر شما

ممنون از لطفتان رفیق که موجب دلگرمی است.
سلام
اینقدر خوب نوشتید که برای دوستان غیر مجازی ای میلش کنم .
پاینده باشید
پاسخ:
سلام
هنوز مگه دوستان غیر مجازی هم وجود دارند!!؟
سلامت باشید
من مطمعنم اگه از نسل ساموراییهای ژاپنی نباشم از نسل ساسانی‌های خودمونم!
پاسخ:
سلام
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
سلام
میله جان با کمال لذت مشغول خواندن مقاومت شکننده هستم و با این که اوایل کتابم تا حالا توصیه اش را به تعداد زیادی از دوستان کرده ام.
مطلبت در مورد امپراطوری ساسانی جالب است و من را یاد چنین کنند بزرگان انداخت.
پاسخ:
سلام
فکر کنم وقتی کسی با لذت این مقاومت شکننده را می خواند من بیشتر از جان فوران و احمد تدین و انتشارات رسا و روح مرحوم سحابی ، ذوق می کنم
حس خوبی داره که یاد اون کتاب افتادید...من آن کتاب را نخوانده ام...الان جستجو کردم و متوجه شدم باید درجه ذوق کردنم از این که یاد اون کتاب افتادید را ببرم بالا
این پز دادن های الکی به اصل و نسب که کفر ادم را در می اورد ، اغلب از سوی کسانی عنوان می شود که یا کتاب نمی خوانند یا می چسبند به همان چهار صفحه ای که از شکوه هخامنشیان می گوید. برده های ایرانی در تمام طول حیات این ادوار شکوهمند در دربارهای بین النهرین حضور داشته اند و جنگ های پی در پی با این همسایگان مطیع! عملا ثباتی برای ایران باقی نمی گذاشت. چند پادشاه هخامنشی را که بگذاریم کنار از ایران قبل از اسلام چه باقی می ماند؟
پاسخ:
سلام
دو سه روز قبل پسر بزرگه اومده بود و با نشان دادن نقشه های ایران در کتاب تاریخ داشت از وسعت ایران در زمان نادرشاه ذوق می کرد و از اب رفتن ایران در زمان قاجاریه گلایه... حقیقتش اینه که همه ما وقتی توی اون سن بودیم چنین حسی را داشتیم و با حسرت به کوچک شدن نقشه نگاه می کردیم و حقیقت دیگر این است که بعضی از ماها تا سفید شدن مویمان هم کماکان همین گونه فکر می کنیم!! این قسمتش دردناکه...
همین پسرم می گفت قاجار با بی لیاقتی همه را به باد داده و فقط توشون آغا محمدخان خوب بوده!! کلی براش شرح دادم که قاجار وارث چی بود...در کلیدی ترین زمان (یعنی از اواخر صفویه تا روی کار آمدن قاجاریه) در سرزمین ما فقط جنگ بود و کشمکش...ثبات و آرامشی که با خودش عمران و آبادی و پیشرفت به همراه می آورد در این سرزمین بیشتر اوقات یا مفقود بوده است یا کوتاه.
حکایت کامنت قبلی من مثل افتادن از آن ور بوم است؛ خدمت سحر خانم با نهایت احترام شما که کتابها خوانده ای انصافن دوران پس از هخامنشی آنچنان که شما می فرمایی سیاه بوده؟
پاسخ:
سلام
علامت اینتر را فراموش نکنید. الان من متوجه نشدم کامنت قبلی دقیقن منظورتان کدام کامنت است آیا به دریا و تغییر نظرتان مربوط است؟
......
ایشان خودشان جواب دادند. ولی همینجوری به نظرم آمد اگر ما به جای توسعه دادن قلمرو در همین حد فعلی باقی می ماندیم و جنگ هایی که درگیرش بودیم در حد معقول بود الان وضعمان چگونه بود!؟
ولی شیوه زندگی عمده ساکنان این سرزمین به دلیل ایلی بودن می طلبیده که به فکر قلمروهای جدید باشند و البته علل دیگر...
سلام خدمت میله عزیز ؛بسیار از این گریز تاریخی ات ممنونم که نمیدونم بگم مثه چی؛ حالا ؛ لذت بردیم
پاسخ:
سلام بر مهرداد عزیز
من هم همینطور به نظر میرسه از فاجعه ها هم می شود به نوعی لذت برد
من فعلن در حال مطالعه ی این کتابم ، اما مرتبط با پست ، این سوال همیشه برای من مطرحه که در لشکرکشیها، و در هنگامه ی بکش بکش های سرداران سپاه های کشورهای متخاصم ، آیا "فرت و فرت دروازه را گشودن به روی دشمن و گرفتن امان نامه " ، باید اولین راهکار باشه یا آخرین؟

البته طبیعتن وقتی آخرین باشه ، دیگه امان نامه گرفتن موضوعیت نداره و بازماندگان باید فکر کفن باشند!

مصداق چنین مصایبی در قرون اخیر رو میشه در تسلیم همواره ی شهری مثل پراگ دید که بعضی مورخین معتقدند اگر اهالی، به جای سلم و سازش ، از درِ جنگ و نبرد وارد میشدند ، دیگه الان پراگی و شاهکارهای پانصد ساله ی معما ری و بخشی از میراث تابناکِ بشری و اینها وجود نداشت.

در ضمن، اون طنزِ اشاره به پرسپولیس رو هم خوب آمدید ؛ هر چند به عنوان یک پرسپولیسی ، برامون غم افزا بود !!!
پاسخ:
سلام
فکر کنم تعدادمان به حد مطلوب رسیده باشد من شبی حدود نیم ساعت را از امشب برای این کتاب می گذارم تا حداقل هفته ای یک پست در این رابطه حاصل شود.
مرتبط با سوالتان:
اگر باز کردن دروازه اقدامی جمعی باشد و اکثریتی به آن رضایت داده باشند و جان و مال جماعتی را برهاند باز یه جورایی قابل دفاع است مثل قضیه ای که اشاره کردید و مواردی که من اشاره کردم تحت عنوان گردن نهادن به جزیه اما "فرت و فرت دروازه را گشودن..." اشاره به نوعی دیگر از تسلیم داشت...نوعی که در آن فردی یا عده ای راه ورود را به دشمن نشان دادند و خودشان جان به در بردند و دیگران به فنا رفتند!! از این نوع باز شدن دروازه ها هم در زمان سقوط ایران کم نبود... فی الواقع یادمه نوجوان که بودم از منش حاج ابراهیم خان کلانتر و قضایای انتهای دوران زندیه در شگفت بودم! خب بعدها متوجه شدم این قضیه خیلی ریشه دار است در این سرزمین
در مداین و شوش و ...این داستانها رخ داد.
......
اگر خواندن اون قسمت ها برای شما به عنوان یک پرسپولیسی سخت است حساب کن نوشتنش برای یه پرسپولیسی چی جوری بود!
سلام به مهرداد عزیز

چیزی که من نوشتم معنایش این نبود که ایران قبل از اسلام تماما سیاه و فلاکتبار بوده است. اشکانیان و ساسانیان ( در ابتدای دوران پادشاهی شان ) در وحدت بخشیدن به آن قلمرو وسیع و مبارزه با همسایگان خوب عمل کردند و به خصوص ارزش استراتژی های جنگی ملوک الطوایفی های اشکانی و ارتش های قدرتمند دوره ی ساسانی غیر قابل انکار است، گرچه فساد مغ هایشان ، چنان که خودتان قطعا بهتر از من می دانید روی بعضی ها را سفید کرده بود!
بحثی که اینجا در ادامه ی مطالب میله به وجود می آید، این است که تئوری توطئه ی مورد پسند اغلب آدم ها را بگذاریم کنار و به این فکر کنیم این گسست های فرهنگی و سیاسی و فکری ( مطمئنا چند تا " و " دیگر هم می توان اضافه کرد ) چرا به طور مداوم در این سرزمین وجود داشته و این گذشته ی درخشان چرا در زندگی و به ویژه به قول رومن رولان در جان هایمان نمود ندارد؟
به نظرم آن پادشاهی های شکوهمند بیشتر از همه روح دیکتاتوری مان را تقویت کرده است. در درون هر کدام مان دیکتاتور کوچکی با قلمرویی پر از حسادت و غرور کاذب وجود دارد.
دور نرویم ... اگر در یک زنگ تفریح چند دقیقه ای در یک مدرسه ی پسرانه به سر ببریم حقیقت هولناک این تاریخ پنج هزار ساله را در خواهیم یافت. دیکتاتور ها به کسانی که سرشان را پایین انداخته اند، زور می گویند و دسته ی دوم در همان حال که سرشان پایین است در رویای روزی هستند که جای آن دیکتاتورها را بگیرند.
نگویید همه ی مدارس پسرانه در جهان این طوری نیست، چون نیست و اگر هم باشد آنها به لوحه ی حقوق بشرشان افتخار نمی کنند.
ممنون از میله ی بدون پرچم که این فضا را در اختیارمان قرار داد که بتوانیم برویم بالای منبر. منظورم خودم بود البته ، نه شما مهرداد جان!
پاسخ:
سلام
خود من هم استفاده می کنم...آرزوم این بود که اینجا یه منبر پر رونقی باشه. در مورد مدارس، محتملن جاهای دیگر دنیا (هرچند ندیده ام) نیز چنین حالتی هست اما به قول شما به منشورشان نمی نازند! و علاوه بر اون، ساختار اجتماعی همین بچه ها رو به گونه ای در مسیرهای مشخص کانالیزه می کنه و باصطلاح زهر قضیه کمی گرفته میشه!!
آقا من کاری ندارم که قبل و بعد از اسلام چطور بوده !! فعلا به مطلب مهمتری دارم فکر میکنم . اینکه من تونستم یه پست ِ مرتبط با تاریخ بخونم !!! باور بفرمایید بخش تاریخ مغزم کلا سفیده ! ینی تا این حد بدم میاد از تاریخ .
واااقعا دستمریزاد داره . این داروی تلخ رو با ورزش و طنز و نوشتار زیبات به خوردم دادی خلاصه
حالا توی پست های بعدی تون با خیال راحت تری می شینم و مطالب تاریخی تون رو میخونم
پاسخ:
سلام
خب از این زاویه به نظرم کار بزرگی کردم!!!
سلام، خوشحالم که می خوانید
از نظر ساختار شاید حق با شما باشه
ولی برای بلعیده شدن لازمه که فکر نکنم
ممنون از توجه تان
پاسخ:
سلام
قطعن همینطوره اما شاید "فکر نکردن" رو بگذاریم خواننده کشف کنه بهتر باشه...اونجوری خواننده هم به کشف و تخیل ترغیب می شود.
سلام میله جان
فکر می کنم که من هم اینجا اعترافی بکنم:
من تقریبا اصلا "تاریخ نمی خوانم". از مطلبت لذت بردم و با علاقه خواندمش. همیشه می خواستم بدانم که وضعیت آن زمان ایران چطور بوده که می گویند ساسانیان در شرفِ موت بوده که خیلی زود شکست خورده اند، که با مطلبت، چیزهایی دستگیرم شد...
اما سرِ قضیه تمدن، باهات کمی مخالفم. اگر این طوری که می گویی بخواهیم نگاه کنیم، همه جهان بی تمدن هستند. فکز می کنم ایرانی ها، با فرهنگ بوده اند. این را از ادبیات و عرفان ایرانی ها نتیجه میگیرم.... حالا گیرم که مردان حکومتی ما چیز.... بوده اند.
اینطوری که نگاه کنیم، آن ملتهایی را که متمدن می نامند، واقعا هم تمدن و فرهنگی دارند
پاسخ:
سلام
انتقاد خوبی است چون منجر به این می شود که در مورد تمدن و معنا و مرادمان دست به تعریف بزنیم و شفاف شود که اصن در مورد چی داریم حرف می زنیم. الان من دوباره باید برم بالای منبر!! (و چی از این بهتر!!!) انسانهای اولیه چندتا چندتا دور هم توی غار و اینا زندگی می کردند و شکار و جمع آوری میوه های جنگلی و خام خواری و خلاصه یک سبک خاصی داشتند برای زندگی...بعدها کم کم در همه زمینه ها پیشرفت هایی حاصل شد به عنوان مثال کشاورزی (برای تولید غذا از زمین) زبان (برای ارتباط برقرار کردن با یکدیگر) صنعت (برای ساخت وسایلی که کشاورزی و شکار و در کل زندگی را تسهیل کند) و... آتش و پخته خواری و خط و پول و خانه سازی و کاربرد فلز ...مردم دور هم جمع شدند و روستا و شهر و یک نظم اجتماعی و سازمان پدید آوردند که این نظم و سازمان را می تونیم تعریفی از تمدن تلقی کنیم...نظم و سازمانی که در عرصه های مختلف نتایج قابل توجهی به وجود می اورد...مسلمن ما تمدن به وجود آوردیم: خط داریم، زبان داریم، مذهب پدید آوردیم و حتا با تغییر دین هم ترکیبات و تلفیقات و سازمان پیچیده ای هم در اون ایجاد کردیم، سکه و پول و مالیات و تجارت در عرصه اقتصاد به وجود آوردیم، سازمان سیاسی جهت حکومت به وجود آوردیم، در کشاورزی با توجه به اقلیم خودمان ابتکاراتی مثل قنات داشتیم تا بتوانیم کشاورزی را گسترش بدهیم در صنعت ذوب فلزات و ساخت ابزارآلات هم به همین ترتیب... خب قطعن ما جزء پیشتازان تمدنی در این سطح هستیم اما ما تقریبن در همان سطح ماندیم و پیشرفتمان در عرصه هایی که مثال زدم یا کند بوده یا نبوده اساسن، و بعضی جاها عقب گرد هم داشتیم. یکی از علل این سکون تمدنی، وضعیت اشوب زده و جنگ و... باشد.
این که در باقی مناطق جهان هم جنگ بوده است هم بسیار درست است...یعنی فارغ از این که دامنه جنگ ها کجا بیشتر و کجا کمتر بوده است حرف شما صحیح است...اساسن خود پدیده جنگ شاید یک ریشه در پدیده پیشرفت های تمدنی داشته باشد... و همچنین اضافه می کنم که مثلن در فلان نقطه از کره زمین که هیچ جنگی رخ نداده مردم عقب افتاده هستند...بله درست است. جنگ یکی از علل است و از علت های دیگر می توان به روحیات و مولفه های فرهنگی آحاد یک جامعه اشاره کرد.
سلام به سحر عزیز و گرامی‏‏↳‏
واقعن ازت ممنونم که یه دریچه دیگه ای از دید رو برام باز کردی تابحال به این شکل بهش نگاه نکرده بودم .واقعا انگار از اون شکوه و جلال ما فقط همین روح دیکتاتوری برامون مونده. البته شرایط این چندصد سال اخیر ما از جایی که بشر ایرانی فهمید که دیگه زورش نمیرسه که مثلا بروزهای رویایی دورانی مثل هخامنشی برسه و یا هر وقت تلاش کرد با سرکوب مواجه شد چیزی که براش موند حسرت آنروزها؛ و از جایی که دیگراستقلال هم نداشت همیشه در فکرش آن میگذرد که در فکر آن پسرک سر به زیر..؛

تا میتوانید از این منبر ها حداقل برای من بروید که بسیار آموختم
پاسخ:
قابل توجه خانم سحر
...........................
این قضیه حسرت خوردن به گذشته منحصر به این چندصد سال اخیر نیست. تقریبن از چند سال پس از سقوط ساسانیان خیلی ها حسرت دوران گذشته را می خوردند و کثرت قیام ها نیز همین را نشان می دهد اما جالب است که بدانیم این حسرت به چه چیز متمایل و ختم می شد!!...به شکوه دربار!!!!!!!!
این خیلی کلیدیه ها
اما در ادامه‏‏‏‏↳‏
چه می شود کرد که بشر ذاتن عاشق قهرمان و اسطوره است و وقتی بخواهد کمی ملموس تر و عاقلانه تر عشق بورزد دست از افسانه های گذشتگان برداشته و به تاریخ پناه میجوید و طبیعتن بشر جویای اسطوره چیزی که میبیند آن را آنقدر بزرگ و زیبا و با شکوه میبیند و به آن جلال و عظمت می دهد که لایق اسطوره بودن باشد؛ بنظرم این هم شاید یکی از دلایلی است برای نازیدن گاهی بیش از حد ما بگذشته
پاسخ:
به نظرم باید تاریخ بخوانیم تا بدانیم که به چه چیزهایی می توانیم بنازیم و از نازیدن به اشتباهات به شدت بپرهیزیم.
سلام
بسیار عالی ... آن چند خط آخر، حرفِ دلِ من هست همیشه. به هر کسی که با غلظت و رگ گردنِ متورم می گوید "سه هزار سال تمدن داریم ما "، می گویم: طول که مهم نیست، عرض مهم است. تو بگو ده هزار سال. نتیجه اش چیست؟ الان چه داری و چه می کنی؟ تو بگو یک میلیون سال اصلاً. فایده اش چیست؟ که چی؟ این حرف ها برای پنهان کردنِ کمبودهای شخصیتی ست. کمبودهایی که جبر جغرافیایی به این جماعتِ تحتِ فشار تحمیل کرده و احتمالاً قرن های آینده هم همچنان تحمیل خواهد کرد. جماعتی که همه چیزش را در "جمع" می بیند و فردگرایی در آن معنایی ندارد. به قول بهمن محصص در مستند بی نظیر " فی فی از خوشحالی زوزه می کِشد " که می گفت: (( در ایران فرد و تاریخ وجود ندارد، نداشت و نخواهد داشت ... فرد وجود ندارد، فردپرستی وجود دارد. ))
پاسخ:
سلام
ضمن تایید ارجحیت تام عرض بر طول یک مورد اضافه کنم در باب جمع گرایی و فردگرایی که البته می دانم شما از آن آگاهید اما باید بیاورم که اینجا موضوع تکمیل شود... فرد گرایی و جمع گرایی حالتهای مختلفی دارند و در دو دسته مثبت و منفی شاید بشود تقسیم بندی نمود. فردگرایی منفی مرادم همان سودجویی های شخصی و ندیدن منافع درازمدت فردی و جمعی است و مثالهایی از این دست. برای جمع گرایی منفی ما یک ضرب المثل داریم که بیخ قضیه را به خوبی نشان می دهد،بیخ قضیه را: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! یک نوع مستحیل شدن فرد در جمع که با ریاکاری هم مخلوط شده است! یعنی یه معجون خوفی است این نوع جمعگرایی!
1. این خاطرات علم اینجا دم دستم است و گاهی اوقات قسمت هایی از آن را می خوانم و بیشتر به این نتیجه می رسم انقلاب در کشورهایی مثل کشور ما نتیجه ی چندان عجیب و غریبی هم نیست. مهم نیست اسم کسی که آن بالا نشسته امپراطور بزرگ ملت های خراج گزار یا سلطان قدر قدرت یا شاهنشاه ( این آخری را که دیگر همه بهتر از من می شناسند، نمی نویسم ) است ؛ مهم این است که می داند که مردمی که بهشان زور می گوید هیچ زوری ندارند. کتاب طولانی حوصله سر بری است ، اما روشنگر هم هست.

2. این سوال همیشه ذهنم را مشغول می کند که چرا ادم هایی که در دوره ی اعلیحضرت شاهنشاه همایونی ! آنقدر خوش و خرم ! بودند چرا به صف انقلابیون پیوستند. شاید هم آنقدر ها خوش و خرم نبودند؟!

3. موضوع دیگر هم این است که چرا ایرانی ها با آن همه روحیه ی انعطاف پذیری و شعور که حتی در کشاکش جنگ ها هم از خلق آثار حیرت انگیز باز نمی ماند ، به این سطح از انفعال فرهنگی رسیده اند. می دانم دانشمندان مان در ناسا حضور دارند و جوایز سینمایی می بریم و چی و چی . اما دارم از ملتی حرف می زنم که زمانی دراز در سطح جهانی جریان ساز بوده اند و حالا فقط دنباله روی این و آن هستند. فکر می کنم شاید به خاطر نشناختن همان ریشه ها و روحیه ی ملی ـ فرهنگی است که آنقدر به آن می بالیم!

شاید هم به خاطر یکدست شدن جهان است که باز هم نمی فهمم ملتی با پنج هزار سال تمدن چرا باید به همین سادگی به آن تن دهد.

4. فکر می کنم باز هم برگشتیم سر جای اول!
پاسخ:
سلام
1- من نظر بازرگان را می پسندم که می گفت رهبر اصلی انقلاب خود شاه بود.
2- این سوال سوال بسیار خوبی است که ایشالا در موقعش (وقتی با جان فوران به اون نزدیکی ها رسیدیم) برای جواب گرفتن باهاش کلنجار می رویم. اجمالن یکی از جاهایی که سراغ جواب باید رفت هرم مازلو است. همچنین روانشناسی اجتماعی مردم ... گاهی در برخی رفتارهای مردم یک رگه هایی می بینم از این که در کل اوج گیری و امتداد و طولانی شدن حضور یک فرد را تحمل نمی کنند (مثلن علی دایی! مثلن مدیرعامل یک شرکت و...) دلمون زده میشه!(البته این به معنای خوشمزگی دوران سابق نیست.از نظر من که نیست...به نظرم سوالی که توی ذهن مردم مطرح شد سوال خوبی بود منتها جواب کاملن مبهم بود)
3- چند تن از دوستان در یه مرکز طراحی کار می کنند گاهی بهشون میگم آخه چرا این اشکالی که در مدل قبلی بود توی مدل جدید تکرار کردید؟! جواب ها جالب است...یه بخششون میگن کدوم مشکل!؟ یعنی اصلن متوجه اشکال مدل قبلی نشدند چون اصلن با بخش تولید و کیفیت و مشتری در ارتباط نیستند. یه بخششون هم میگن این مشکل ناشی از طرح ما نیست مشکل از اجرای بخش های دیگر است...این کارخانه که میگم تا ابد مشکلاتش را تکرار می کند مگر این که از تجارب قبلیشون بهره ببرند.
4-
سلام.
آخرش هم نفهمیدیم چند هزار سال تمدن داریم.
میله جان، خیلی خوبه آدم بدونه قبل از حمله‌ی اعراب تمدن باشکوه ما چه حال و روزی داشت. گزارش کوتاهت نشون می‌ده که حتا خسروپرویز هم دست‌نشونده بوده. حالا اسم روم رو بذار روس یا آمریکا یا انگلیس. چه فرقی می‌کنه؟
مدیریت یه باشگاه و کتابی تاریخی که به قلم فردی خارجی نوشته شده نشون می‌ده در عهد باستان و عصر معاصر چه خبره.
کشوری که حرف مفتش گردشگریه بد نیست بدونه از بین 144 کشور رتبه‌ی 99 رو داره. یعنی برو بمیر و زر نزن! بازار بزرگ استانبول سالانه میلیاردی گردشگر داره. ول‌معطلیم.
حالا یه عده هنوز دارن در مورد اقتصاد بدون نفت حرف می‌زنن!
امیدوارم به نتیجه هم برسن.
پاسخ:
سلام
اتفاقن داشتم می خوندم که یکی از مقامات عربستان اعلام کرده که تا یکی دو سال دیگه درآمد گردشگریشون از درآمد نفتشون پیشی می گیره!!!! دیگه واضحه که جاذبه گردشگری عربستان چیه... و بی نیازی اونا به پول نفتشون چه قدرتی بهشون میده...مثل الان که دهن مهن چند تا کشور نفتی دور و ورش رو سرویس کرده ولی همونا که دهنشون سرویس شده صف کشیدن واسه جاذبه های گردشگری عربستان.
سخت است از این نظرات جالب گذشتن. پیشنهاد می کنم به عنوان تنفس از خودمان و از همدیگر بپرسیم آیا رویدادهای تاریخی که این همه از آن دل آزرده ایم فقط برای ما ایرانیها و تاریخ و تمدن مان اتفاق افتاده؟ بپرسیم بر سر یونان عهد هخامنشی، روم عهد ساسانی، پرتقال و اسپانیا و هلند عهد صفوی و همین انگلستان عهد قاجار چه آمد؟
شاید معلوم شود که برآمدن و برافتادن تمدن ها و قدرتها دلایلی به جز آن چیزهایی دارد که باعث یأس و سرخوردگی ماست.
پاسخ:
سلام
این تنفس بسیار خوبی است. گاهی پیش میاد که از رویدادی تاریخی دل ازرده بشوم ولی رویداد تاریخی اسمش روشه رویدادی است تاریخی و طبیعتن آدم از عللی که موجب این رویدادها میشه ممکنه آزرده بشود... امپراتوری ها و حکومت های زیادی در طول تاریخ به اوج رسیدند و بعد سقوط کردند و برخی هم سقوط نکردند اما از دوران اوجشان ضعیف تر شدند. تمدن ها هم اگرچه دچار انحطاط و رکود و زوال می شوند اما کمی متفاوت اند؛ حکومت های یونان عهد هخامنشی می تواند از صحنه نیست شود اما تمدن یونانی به نحوی از انحاء به حیاتش ادامه دهد، بریتانیا می تواند دیگر در شاهد طلوع و غروب آفتاب در سرزمین های تحت تسلطش نباشد اما... بذار یک جور دیگری لااقل دل آزردگی خودم را شرح بدهم:
احتمالن شکل گیری حیات انسانی در نقاط مختلف کره زمین (با احتساب طول بسیار زیاد زمانی دوران اولیه) را بتوان همزمان فرض نمود. احتمالن بعضی جاها به واسطه طبیعت مناسب و ... رشد بهتری داشتند و شاهد شکل گیری اجتماعات اولیه بودند و دستاوردهای اولیه تمدنی (ذیل کامنت یکی از دوستان یکسری مواردش را خیلی خام گفتم مثل زبان و خط و دین و صنعت و کشاورزی و... که بهتر است اسمش را بگذاریم پله اول) حاصل شد. این پله اول را تقریبن با کمی تقدم و تاخر در نقاط مختلف شاهد بوده ایم...منتها اونهایی که زودتر به برخی امور مسلط شدند(مثلن دستیابی به دانش بهتر در زمینه ذوب فلزات) این امکان را یافتند تا بر قلمروهای مجاورشان غلبه کنند. با این مقدمات ما این شانس (یا بدشانسی!) رو داشتیم که زمانی بر گستره وسیعی حکم برانیم و برای مثال یونانی ها هم به همین ترتیب...
حالا (یعنی همین الان که دارم تایپ می کنم!) دارم به دستاوردهای پله های بعدی فکر می کنم. سازماندهی اجتماعی چطوره؟ اینجا تمدنهایی که توانستند امکانات و ابزار مناسب تری برای سازماندهی اجتماعی پیدا کنند توانستند به حیاتشان ادامه بدهند... بوروکراسی حتمن یه گزینه برای پله های بعدی است. علم تجربی یه گزینه است... میخوام بگم که بعضی تمدن ها نتوانستند چنین مولفه هایی را به صورت درونزا خلق کنند و در نتیجه حذف یا هضم شدند. (تحلیلم خیلی شبیه این بازی های استراتژیک آنلاین نظیر تراوین شد!!!)
من میگم با عنایت به تاریخ خودمون و دیگران، آیا ما توانایی رسیدن به وضعیتی رو که چنین دستاوردهایی داشته باشیم نداشتیم؟ به نظرم داشتیم. منتها در زمان مناسبش شرایط این سرزمین در یک فاز دیگری بود... از این دل آزرده میشم طبیعتن...بعد از آن هم طبیعتن آنهایی که زودتر به این دستاوردها رسیدند به قلمرو اونایی که نرسیده بودند دست انداختند (گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!). الان هم چندان نباید ناامید بود به شرط این که از گیجی ناشی از عقب افتادگی خارج بشویم (یادتونه بچه که بودیم از این چرخ باستانی ها می زدیم بعدش گیج میشدیم و تلو تلوخوران این ور و اون ور می رفتیم).
از نظر توینبی ، محقق مشهور فلسفه ی تاریخ ، یک تمدن موقعی از بین می رود که اخلاقیاتش را از دست داده باشد. البته دین گرایی او و تمایلش به یافتن رستگاری هم در دوره ی خودش و در دوره های بعد با انتقادهای اساسی رو به رو شد. باورهای او یکراست در مقابل آموزه های خرد گرایانه ی نیمه ی اول قرن بیستم قرار می گرفت. اما حرفش آنقدر ها هم بیراه به نظر نمی رسد.

از نظر محقق مشهور دیگر ، اشپنگلر ، یک تمدن هنگامی از بین می رود که پتانسیل های انسانی و استعدادهایش در تمام زمینه ها از جمله ادبیات، هنر ، الهیات، زیان و علوم را از دست بدهد.

اینها البته تاریخ و تمدن را به شیوه های کاملا علمی بررسی می کردند و خوشبختانه نه فقط تمدن های غربی که تمام تمدن های جهانی را بررسی کرده اند.
پاسخ:
سلام
همه شون به چیزهای خوبی اشاره می کنند از دست دادن خلاقیت و پتانسیل های انسانی و استعدادها... یا همین جنگ ...یا از دست دادن انسجام اجتماعی...
در این فقره اخیر که ذکرش رفت همه این مواردی که توین بی و دیگران اشاره می کنند دیده می شود (من البته الان گوگل کردم و کمی بر دانسته ها افزودم) این که می گوید عکس‌العمل اکثریت افراد جامعه علیه اقلیت حاکم و عدم همکاری با ایشان
و فقدان وحدت و همبستگی اجتماعی در مجموع پیکر جامعه در زمان حمله اعراب در ایران مشاهده می شود.
میله جان، از نظر من، یکی از اجزا مهم تمدن و فرهنگ را_و چه بسا از نظر من مهمترین جزئش_ را ذکر نکردی.... .
هنر و ادبیات، به نظرم از مهمترین مولفه های فرهنگ و تمدن یک جامعه محسوب می شود. این ها را هم اگر وارد اجزاء تعریفت کنیم، تمدن هایی مثل ایران و شرق آسیا(اینهایی که من کمی اطلاع ازشان دارم)، واقعا تمدن و فرهنگ دارند.
علاوه بر این، اخلاقِ عملی ممتج شده از دین هم، می تواند یکی از مولفه های فرهنگ و تمدن باشد(و بالعکس). در این مورد، به ساختار اجتماعی‎ای که در دوره ای از کشورمان، عرفا و صلحاء در جامعه پیاده کردند توجه کن. احترام عمیق به سایر اندیشه هاو ادیان، یکی از مصادیق فرهنگ و تمدن است. و جز این است که عرفای ما، سلوک و مرام عملی شان، دقیقا اینطور بود؟ و مهم تز اینکه، این بزرگان، پایگاه و مقبولیت اجتماعی هم داشتند و روی فرهنگ جامعه موثر بودند.
پاسخ:
سلام
بله ...ذکر نکردم چون شما اشاره کرده بودید خواستم مولفه های دیگر را هم اضافه کنم و بگویم که فراتر از ادبیات و هنر در مولفه های دیگر هم اتفاقن ما دستاورد داشتیم و تمدن ما دستاورد داشته است اما این پله اول را خوب بالا رفتیم و شاید از پیشگامان هم بودیم اما تمدن همه اش در پله اول خلاصه نمی شود (کمی ذیل کامنت مداد سیاه توضیح دادم در مورد پله های بعدی که تکرار مکرر نمی کنم) می توان در این پله به درجات قابل توجهی رسید اما همین جا درجا زد و بعد دچار رکود و انحطاط شد.
در مورد "احترام عمیق به سایر اندیشه ها و ادیان" چنانچه از ادیان و مذاهب این دیار چنین محصولی خارج شده باشد باید روی چشم گذاشت البته اگر بگردیم حتمن در میان عرفا و صلحاء کس یا کسانی را می یابیم که چنین منش و سلوکی داشته اند و عکس آن را هم به همچنین...
یاد یه ضرب المثل جالبی افتادم که می فرماد : گیرم پدر تو بود فاضل ، از فضل پدر تو را چه حاصل ؟ " .. بحث اینکه ما چه چیزی رو فرهنگ میدانیم و مؤلفه هایی که یک تاریخ می بایست داشته باشه تا نام متمدن رو بر اون بگذاریم بماند باید از خودمون بپرسیم..... حالا چه داریم ؟!!
ما هم از نسل بوعلی و فارابی و سعدی هستیم ، هم از نسل واداده گانی که مملکت رو دو دستی تقدیم میکردن ... کتمان ِ هر دوی اینها اشتباست اما اشتباه تر اینکه امروزمون رو با نوستالژی بازی های مکرر از دست دادیم .
وودی آلن فیلمی داره به اسم نیمه شب در پاریس . دقیقا به همین موضوع می پردازه . گرچه انقدر فانتزیش کرده که دلزدگی ایجاد میکنه اما دیدنش خوبه تا بفهمیم کجا ایستادیم .
پاسخ:
سلام
گاهی واقعن فضل پدر به خود آدم سرایت می کند جدی می گم نمونه اش پسرهای خود من
.........
اتفاقن به دلیل وجود این افراد است که در ذیل کامنت مداد گفتم قاعدتن ما هم می توانستیم دستاوردهای جدید را داشته باشیم (سازماندهی اجتماعی یا بوروکراسی یا حکومتگردانی خوب یا علم تجربی و...) منتها شاید به خاطر این همه طوفان واقعن چراغ اندیشه خاموش شده باشد!
نازیدن به اسطوره ها چنانچه با تلاش برای دستیابی به قله های جدید و پیشرفت باشد از نظر من اشکالی ندارد و چه بسا خوب هم هست و اصن یه شخصیت به آدم می دهد. به عنوان مثال همین دکترهای امروزی که تخصص طب سنتی گرفته اند یا رفته اند توی این وادی، چنانچه ایشان بیایند از ابن سینا و دستاوردهایش و روشش بهره بگیرند و چیزی را بر آنها بیافزایند و اشتباهاتش را دربیاورند و به اصطلاح توسعه اش بدهند و روزآمد کنند و بعد بیایند به ابن سینا بنازند واقعن چه اشکالی دارد؟؟ اما متاسفانه برخی از ایشان فقط همان نسخه ها را تکرار می کنند و در سطحی بسیار نازل تر از ابن سینا!! حالا این جماعت اگر بیایند و ابن سینا ابن سینا کنند آدم دچار غثیان می شود. باقی اسطوره ها هم به همین ترتیب...نازیدنی که ابزار گشادپایان است چه فایده ای دارد!
سلام به سرکار خانم ناهید
فکر می کنم اشتباهی رخ داده باشد. اگر متنِ یادداشتِ میله جان را کامل خوانده باشید(خصوصا آخرِ صحبت اش که مورد بحثِ من و ایشان بوده) متوجه خواهید شد که بحثِ ما دقیقا در مورد همان گذشته‎ی است. بحثِ ما این بود که میله‎ی عزیز گفته بود که ما در هزار سالِ گذشته، چیزی nندان‎گیری به عنوان تمدن نداشته‎ایم، و من در جوابش این‏‎ها را گفته بودم.
این موضوعی که شما این‎جا می‎فرمایید که قبلا کجا بوده‎ایم و حالا کجاییم، اتفاقا مهم هم هست، اما از بحثِ اصلی کمی تا قسمتی خارج است.
علاوه بر این، این که در گذشته‎ی جامعه‏‎ا‎ی(هر جامعه‎ای) عده‎ای بوده‎اند که رفتارهای ضد انسانی یا بی فرهنگی داشته‎اند، دلیل نمی‎شود که دست‎آوردهای آن جامعه در زمینه‎های مختلف نادیده گرفته شود.
پاسخ:
سلام
البته من صراحتن نگفتم اون انتها که در این هزارسال چیز دندان گیری نداشتیم اما معتقدم به صورت طبیعی جامعه ما به دلیل این که هزارسال دچار جنگ و اشغال و ناامنی بود نمی توانست چیز دندان گیر و متداومی خلق کند. شما احتمالن به شعر و عرفان تکیه می کنید که این هر دو اتفاقن در چنین فضاهایی بهتر شکوفا می شود.
بازم سلام.
میله جان یک نکته ی کوچک در باره ی پاسخت دارم و آن اینست که تنها به عوامل داخلی توجه دارد و جای عوامل بیرونی در آن خالی است.
منظورم این بود که آن چه بر تمدن ما گذشته بر تمامی تمدن ها ی دیگر هم گذشته. این امر استتثنا ناپذیر و ناگزیر است. یا حد اقل تا کنون چنین بوده است.
در مورد باقی ماندن آثار تمدن یونانی در غرب هم حتمأ می دانی که این امر در مورد تعداد زیادی از شاخص ترین آثار به جا مانده از ان تمدن به واسطه ی ترجمه های مجدد از ترجمه های عربی( یعنی یک عامل بیرونی) امکان پذیر شده است.
پاسخ:
سلام
عوامل بیرونی هم مد نظرم بود آنجا که گفتم آنها که زودتر به پله های بعدی رسیدند و منابع جدید قدرت را در اختیار گرفتند طبیعتن به دیگران دست درازی کردند.
این تمدن های نوپدید اروپایی از ترجمه های عربی استفاده کرده اند اما چه شد که آنها توانستند آجر روی آجر بگذارند و مثلن عربها نتوانستند ... اتفاق ویژه ای افتاد که اونا توانستند. ما هم اگر شرایط مناسب بود قاعدتن می توانستیم ( مگر بگیم که نژاد ماها معیوبه که درست نیست ) منتها در زمان حیاتی مورد نظر به هر دلیلی ما مشغول چیزای دیگه ای بودیم که حالا خواهیم رسید.
در کل با عوامل بیرونی مشکلی ندارم ولی عوامل درونی تا مساعد نباشند راحت راه نمی دهند.
یکی از استراتژی های من که در واقع تلاش مذبوحانه ای است برای درک تغییر در ساختارهای فرهنگی اجتماعی تاریخی سیاسی....! ایران پناه بردن به مورفوژنتیکه. این را هم بگم که در معنای محض علم چیزی از مورفوژنتیک نمی دونم اما این را به لطف برادران فیلسوف فرانسوی فهمیده ام که هیچ نهاد پویائی در ساختار ثابت نمی مونه و بنا به شرایط و از سر اجبار شکل و رویت خودش را به نفع بقا تغییر می ده. چه بسا در مراحلی این نهادی که هم اکنون به عضو نه چندان مهم بدن جمعی تبدیل شده در اوایل تشکیل نطفه، عضوی حیاتی و مهم بوده و طی مجموعه عملیات مرفوژنتیک از اهمیت سرنوشت ساز خودش به انگشت کوچیکه پا تبدیل شده.(امپراطوری شده پیشی گر و کرک و پشم ریخته تشنه) که در اهمیت انگشت کوچیکه هیچ شکی نیست اما خوب مغز هم نیست. می شه امیدوار بود که روزی سلسله مراتب ارزشی و اندام وارگی بدن در جهت یکی شدن، بدون اندام شدن و سرشار از شدت تبدیل به هویتی دیگر شدن؛ اهمیت خودشون را از دست بدهند و برسد زمانی که همه با هم یکی شوند اما فعلا که ما در سلسله مراتب تاریخی سیاسی ...جایگاهمان در حد همون انگشت کوچکه است که مدام میخوره به جرز دیوار و گوشه میز و له می شه. باشد که تا دیابت بشریت دخلمون را نیاورده چاره ای به حال قند بالای خون بشریت بکنیم.
کامشین بعد از خواندن دلوز.
پاسخ:
سلام
این هم مسیر هوشمندانه ایست
ما رسالتمون رو انجام دادیم و چوب دوی امدادی زندگی و تمدن و اینا رو تحویل دیگران دادیم و حالا نشستیم داریم با مستمری بازنشستگی مون حال می کنیم
البته نمی دونم چرا بعضی ها ول کن ما نیستند و مدام در میان اعضا "انگشت کوچیکه هراسی" راه می اندازند... البته من این رو به فال نیک می گیرم چون نشون می ده که ما غیر از ترشحات نفتی کاربرد دیگه ای برای بدن داریم و در نهایت مثل اون انگشت ششمی که داروین می گفت ما توی دستمون داشتیم و به مرور زمان و به دلیل نداشتن کارکرد حذف شد، حذف نمی شیم!
میله بعد از خواندن کامنت کامشین
سلام
میله جان چرا فکر می کنی عربها نتوانستند. آنها برخی از اساسی ترین آجرهای زمانه ی خودشان را روی هم گذاشتند. عرب ها و دیگر مسلمان ها از متدن ترین مردامان بخش اعظمی از هزاره ی قرون وسطی بوده اند.
در روزگار ما دانش شیمی بچه مدرسه ای ها از ارشمیدس بیشتر است با این وجود این دلیل بر بی اهمیتی تاریخی ارشمیدس نیست.
پاسخ:
سلام
چون اونها هم مثل ما از یه جایی به بعد کم آوردند. چون حال و روز الان شان رو می بینم (هرچند در بعضی زمینه ها بهتر از ماست) میگم که از یه جایی به بعد نتوانستند آجر روی اجر بگذارند.
سوال اینجاست که اهمیت تاریخی داشتن می تواند جایگزین کافی ای باشد برای احساس عقب ماندگی فعلی؟
دیگه حوصله این همه نوشته و خوندن رو ندارم
پاسخ:
سلام
چه بد
خیلی روان و خوب نوشتم که
سلام آقای برادر ! ( ببخشید که نوشتن آقای میله برام خیلی سخت تره!) ؛ در نگاه کلی که کامنت بچه ها رو میخوندم و پاسخهای شما رو ، به نظرم رسید کتابی رو معرفی کنم بهتون که البته شاید خونده باشید . " ملتها چگونه شکست میخورند"

اطلاعات خوبی راجع بهش هست در نت ،اگر گوگل کنید .

ارتباط ساختاری حکومتها و تمدنها ، بررسی پیدایی و جدایی اونها از هم ، نقش اقتصاد ، نقش دخالتهای خارجی ، چگونگی استقرار نهادهای سیاسی، حتی تغییرات آب و هوایی و ...و در یک کلام ، نمای کلی چرایی و چگونگی شکل گیری یا انهدامِ بعدی برخی تمدنها رو با تکیه به تحقیقات مفصل و آمار و .. بررسی کرده .
پاسخ:
سلام
آقای میله مگه چشه!؟ به این قشنگی
کتاب مسئله داری را معرفی کردی ها!!! نکند تصور کرده ای ما هم فتنه گریم و حاضریم کتابی را که فتنه ای ها ترجمه کرده اند بخریم و در خانه نگهداری کنیم و احیانن آن را بخوانیم!!! حاشا و کلا
....
ممنون از معرفی کتاب
درود جناب مویدی
متوجه منظورتون شدم . خواستم اونجا بحث دیگه ای باز کرده باشم و اون اینکه .... ( داخل پرانتز بگم که یکی از اساتید ِ موسیقی میگفت هنرمند شدن و ساختن قطعات و معروف شدن در یک زمان کوتاه خیلی راحته اما اینکه شما قبل از مرگ ِ جسمی دچار مرگ ِ هنری نشی خیلی هنره . که اکثر اساتید ما در میانه ی راه کم میارن و عملا در هنر خودشون مرده حساب میشن ) .... منظورم از اون صحبت این بود که من بیشتر به امروز نگاه میکنم . اینکه چقدر مرد میدان بودیم که از اون چندهزار سالی که مملو از شکوه و عظمت و جنگ و ویرانی و بیسوادی ، یعنی تلفیقی از همه ی چیزهایی که یک تمدن رو سرِ پا نگه میداره چقدر بهره بردیم ؟ . روزگار ما شده قضاوت ِ تاریخ تا جاییکه امروزمان بر فنا شد . اصلا ما فرض رو بر این بگیریم که در اون هزار سال چیز دانگیری نداشتیم !! مگه اروپا توی جنگ جهانی چیز دندانگیری گیرش اومد ؟ اما زنده شد و دنیا رو قبضه کرد . کشورهایی موفق بودن که حتی از جنگ و ویرانی ِ تاریخ شون بهره بردن . نمونه اش هیروشیما .
در کل خواستم بگم میشه از ویرانه ها هم آبادانی بیرون کشید اگر به قول جناب میله گشادپایان ازش بهانه ای برای انحطاط درست نکنن .
پاسخ:
سلام
من وسط حرف شما دوستان گاهی مضراب خودم را می زنم ... ولی واقعن چرا بعضی ها مثل آلمان و ژاپن می توانند و بعضی ها نمی توانند...چه چیزهایی لازمه که دیگران هم بتوانند؟...چه باید کرد؟ و از کجا آغاز کنیم؟...
ممنون
سلام و صد سلام
خیر میله جان پز گذشته ها را دادن کمکی به حل مسائل امروز ما نمی کند و از آن بدتر می تواند به مانعی برای شناسایی مشکلات واقعی امروزمان تبدیل شود. و در عین حال تأکید می کنم آنچه بر تاریخ و تمدن ما رفته به هیچ رو امری استثنایی و منحصر به ما نیست بلکه به عکس یک قاعده ی کلی و عمومی است.
اما در مورد احساس عقب ماندگی. آن چه این احساس را در ما تشدید ( و می گویم تشدید و نه ایجاد و تولید) می کند از قضا در بسیاری موارد نه خود کوچک بینی، بلکه به عکس خود بزرگ بینی افراطی است.
ما ایرانی ها هنوز مثل عصر هخامنشی خودمان را در یک کفه ی تمدن بشری می گذاریم و همه ی غرب را در کفه ی دیگر. سئوال مان این نیست که چرا شرق، که ما به لحاظ جمعیتی جزء بسیار کوچکی از آنیم، از غرب عقب مانده، بلکه این است که چرا ما ایرانیان از غرب عقب افتاده ایم.
نمی دانم به چنین پرسشی چگونه می شود پاسخ داد اما حتمأ از دانستن پاسخش خوشحال خواهم شد. بگذریم از این که فکر می کنم ما در این قبیل مباحث اساسأ واژه ی ایران و ایرانی را غیر دقیق بکار می بریم.
پاسخ:
سلام بر مداد گرامی
تذکر و تاکید شما بر یگانه نبودن سرنوشت ما بسیار به جاست چون تاکید ویژه بر این یگانگی سرنوشت در پس و پشت خودش آن حس یگانه بودن خود و تمدن و فرهنگ خود را پنهان می کند که همان بیماری ایست که ما گاهی ازش می نالیم. بله ما تافته جدابافته عالم بشریت نیستیم. چه در آبادانی و چه در ویرانی...
ممنون از توجهت به کلمه "احساس" که در ذیل کامنت قبلی به کار بردم...گاهی احساس ما از واقعیت فاصله می گیرد و بیش و کمش همان است که شما اشاره کردید: خود برتر بینی و خود کوچک بینی و گیجی و منگی ناشی از احساس فاصله زیاد...
حالا این کتاب را جلو برویم ...من فکر می کنم چیزهایی از این کتاب بیرون بیاید که مفید حالمان باشد.
.........
حس می کنم که کتاب بعدی که معرفی می کنم به کار شما بیاید
سلام
انقدرراجع به این کتابه حرف زدید مجبور شدم بخونمش ...
پاسخ:
سلام
آنقدر حرف می زنیم که دیگران هم بپیوندند
راستی شاید برای کتاب بعدی انتخابات نگذارم...یعنی یه کتاب جنایی رو می خوام شروع کنم و انتخابات رو برای بعدیش برگزار می کنم. اسم کتاب هست: زنانه نیست اثر پی دی جیمز
سلام ‏↳‏
کتابی در کتابفروشی بچشمم خورده بود با عنوانی شبیه به "دلایل عقب افتادگی ایران" ؛از دوستان کسی خوندش؟ آیا این کتاب یا کتاب دیگه ای خوندین که سوالی که مدادسیاه مطرح کرده رو برای ما پاسخ بده؟ و یا حتی خود دوستان!
پاسخ:
سلام
احتمالن کتابی که دیده اید می تواند کتاب "ما چگونه ما شدیم" زیباکلام باشد که من خیلی سال قبل خوانده ام و کتاب خوبی است. "جامعه شناسی خودمانی" هم از منظری خاص و به صورت غیرمستقیم به همین موضوع می پردازد (بیماری های اجتماعی ما و...) که آن هم کتاب خوبی است. اما کتاب های دیگری در این زمینه چاپ شده است از قدیم تا جدید و حتا یادم هست که یکی از پرسش های خاتمی در شروع سال تحصیلی(سال 80 یا 81) همین موضوع چرا عقب مانده ایم بود و در پاسخ به این سوال ایشان هم مقالات و کتابهایی چاپ شد.
آقای قاضی مرادی یک کتابی دارد به نام "تاملی بر عقب ماندگی ما" که نگاهی دارد به کتاب دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران استاد جواد طباطبایی که من کتاب قاضی مرادی را نخوانده ام ولی به نظرم خواندن دارد(بالاخره هوای هم رشته ای ها را باید داشت). یک "چرا عقب مانده ایم؟" هم دکتر علی محمد ایزدی (وزیر کشاورزی دولت بازرگان) دارد که در مقدمه "جامعه شناسی خودمانی" آقای نراقی به این کتاب اشاره شده و از آن تعریف می کند. یک کتابی هم هست به نام "چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟" نوشته دکتر کاظم علمداری که تعداد چاپش دو رقمی شده است و قاعدتن حرف دارد (به خاطر تعداد چاپش و مصاحبه ای که ازشون خوندم میگم). یک کتابی هم استاد سریع القلم دارد به نام "عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران" ... از آن ور آبی ها هم یک کتابی علی میرفطروس دارد به نام "ملاحظاتی در تاریخ ایران" که به همین موضوع می پردازد و یک کتابی هم هست به نام "واپس ماندگی های ایران سبب ها و چاره ها" نوشته بهمن پارسا
مطمئنم که چند برابر این مواردی که گفتم کتاب در این زمینه چاپ شده است.
سلام
خیلی از خوندن مطلب لذت بردم.از نگاه طنزتان به مسائل به این تلخی. اون پاراگراف آخر عالی بود. چقدر از افتخارکننده های تاریخ و تمدن چند هزار ساله بدم میاد ولی معمولن جوابی نمیدم و بحث نمیکنم.
این کتاب الان پیدا میشه؟ البته فعلن میخواهم پستهایی که شما زحمت کشیدین خلاصه شده با چاشنی طنز و با خلاقیت برای ما آماده کردین بخونم تابعد.
باز هم ممنون.از نظرات دوستانتون هم استفاده میکنم .
پاسخ:
سلام
نگفتم مثل باقلوا می‌ماند!
کتاب به گمانم پیدا می‌شود و کتاب بسیار خوبی است.
فقط انتظار نداشته باشید این مطالب را در آن بیابید! چون من گاهی مستقیم از آنجا کد می‌آورم که به رنگ آبی آنها را مشخص می‌کنم. و بیشتر سعی می‌کنم جهت‌ها و اهداف کتاب را با برداشت‌ها و البته نیات شوم! خودم بیامیزم و در یک مطلب بیاورم.
خیلی مواقع اطلاعات بسیار جالبی در کتاب هست که من نمی‌توانم همه آنها را بیاورم ولذا این مطالب جای کتاب را نخواهد گرفت.
البته بعد از خواندن این مطالب بهتر می‌توانید در مورد تهیه کتاب تصمیم بگیرید.
نوش جان

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل