X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تابستان در بادن بادن لئونید تسیپکین

دوشنبه 29 دی‌ماه سال 1393

راوی در حالیکه کتاب خاطرات روزانه آنا گریگوریونا (همسر دوم داستایوسکی) را به همراه دارد، در یک عصر زمستانی، با قطار، به سمت لنینگراد می رود و همزمان ذهنش با داستایوسکی و آنا در مسافرت تابستانی به اروپا، همراه است. راوی عاشق ادبیات است و عاشق داستایوسکی، و این که راوی (همانند تسیپکین) یهودی است و داستایوسکی ضدیهود است خللی در این عشق ایجاد نمی کند.

چرا زندگی مردی که من و آدم های از نوع من را (بسیار سنجیده و به قول خودش با چشم باز) تحقیر می کرد، این همه برایم جذاب است و مرا به سوی خود می کشاند؟

چرا این طور مجذوب و فریفته زندگانی مردی شده بودم که از من و امثال من متنفر بود (آن هم عالماً و عامداً یا به قول خودش با چشمان باز باز)؟

ذهن راوی به همراه معشوقش در بادن بادن پای میز قمار می رود، پول های همسرش را می بازد و گاه به افلاس می افتد و گاه به خودآزاری تحقیرآلود! (پول گرفتن از تورگنیف و گرو گذاشتن حلقه و لباس های خودش و همسرش) و...و البته گریزهایی به شخصیت های داستانهای مختلف نویسنده... به همراه عکس هایی از ساختمان ها و خیابان هایی که یا خود داستایوسکی در آنها اقامت داشته یا شخصیت های داستانهایش همانند راسکولنیکوف و دیگران در آنجا نقش آفرینی کرده اند.

وقتی راوی به لنینگراد می رسد، داستایوسکی و همسرش از سفر چهارساله اروپا،به سن پترزبورگ بازگشته اند و حالا راوی با قدم زدن در خیابان و نوستالژی و... به همان نحو به روزهای آخر استاد پترزبورگ می پردازد. به کدام نحو!؟

ادامه مطلب خطر لوث شدن ندارد.

***

تابستان در بادن بادن یکی از کشف های سوزان سونتاگ است و چندی بعد هم در لیست 1001 کتاب قرار گرفت. این کتاب دو بار به فارسی ترجمه شده است: مهرشید متولی (رنگ قهوه ای) بابک مظلومی (رنگ آبی). در ادامه مطلب می خواستم دو جمله از کتاب را بیاورم که به دلایلی که در ادامه مطلب خواهید خواند و به دلیل انهدام کامپیوتر خانه نوشتن آن دو جمله میسر نشد.

مشخصات کتاب من: نشر نیکا، مترجم بابک مظلومی، چاپ اول1389 ، 224 صفحه


 


 

 

به این نحو!

بارز ترین مشخصه نثر داستان جملات طولانی آن است. نویسنده تا جایی که توانسته است با حروف ربط، نظیر اگرچه و هرچند و زیرا و گویی و امثالهم این کار را کرده است و هرجا راه نداده با ویرگول و نقطه ویرگول و آسی که رو کرده است:خط فاصله. در هر جمله که معمولن یک پاراگراف است چندین و چند خط فاصله به کار رفته است و بدین نحو توانسته است به عنوان مثال از ص200 تا ص207 را با یک جمله و یک نفس بنویسد. این هفت صفحه را چون دوست داشتم متوجهش شدم، شاید جمله طولانی تری هم داشته است که من متوجهش نشدم و اساسن یکی از نقاط ضعف داستان بزعم من همین جمله های درازش بود که من عمومن وسطش خفه می شدم!(نفس کم می آوردم) و کلافه... ظاهرن این جملات بی وقفه و دراز می خواهد شوق و شور و عشق نویسنده را نشان بدهد که البته راه های ساده تری هم داشت ولی مثل بعضی مردها ترجیح داده بود به جای این که یک دوستت دارم ساده را به زبان بیاورد دخل من و امثال من را بیاورد!! من عمومن نتوانستم به درون این جملات طولانی و توصیف اندود! راه ببرم، چه بسا این امکان وجود داشت که در خوانش دوم راه ببرم اما ترجیح دادم زمانی این کار را انجام بدهم که تمام آثار داستایوسکی را خوانده باشم.

کتابی که من خواندم مقدمه مفصلی به قلم منتقد ادبی معروف سوزان سونتاگ را به همراه داشت که از بند بندش مشخص بود که سلول به سلول بدنش از خواندن این کتاب لذت برده است...وقتی آدم لذت می برد گاهی دچار غلو هم می شود. من منکر لذتی که برده است نمی شوم اما این توصیه اش را که اگر می خواهید به عمق اقتدار ادبیات روس با خواندن فقط یک کتاب پی ببرید به این کتاب مراجعه کنید، را واقعن نتوانستم هضم کنم... این که توصیه می کند این رمان روح شما را تقویت می کند را درک می کنم چون وقتی از پس این جملات طولانی و بلند برآیید روحتان تقویت می شود!...این که می گوید این رمان که تنها رمان نویسنده است(که آن هم بعد از مرگش چاپ شده است) مهمترین دستاورد ادبیات روس در نیمه دوم قرن بیستم است را هم می گذارم به حساب نتیجه هفتاد سال حکومت ایدئولوژیک که چشمه نبوغ و استعداد ادبی روسیه را خشکاند و دیگر اثری از آن غول های قرن نوزدهمی و ابتدای قرن بیستمی نیست.سونتاگ (یا به قول ناشر سانتاگ) در میان تعریف هایش چند بار از غیرقابل چاپ بودن این کتاب در شوروی سابق سخن گفته است و من تعجب کردم چون چندان چیزی ندیدم اما حرفش را تایید می کنم چون این حکومتها ثابت کرده اند که از داخل چنین داستانهایی هم می توان بسیار فتنه ها بیرون کشید.

جملات ناکام

دو جمله ای که قرار بود بیاورم اینها بودند:

یکی مربوط به ص128 (پنج سطر مانده به آخر) تا ص130 (آخر پاراگراف اول) بود که در آن به رفت و آمد طبق معمول فدیا (مصغر فئودور) به کازینو اشاره می کند درحالیکه آنا دارد لباسش را وصله پینه می کند و فدیا بعد از باخت دوباره می اید تا از زنش پول بگیرد و ببرد که دوباره ببازد. مرا کاملن به یاد داستان اجاق سرد آنجلا و مشروب خواری پدر فرانک انداخت و چند شخصیت الکلی دیگر...نکته ای که داشت اشاره به رفتار آنا بود و آن خودآزاری خاص فدیا و آن حس تنفر از آنا و خودش...

جمله دوم همان بود که از ص200 تا ص207 طول می کشد و اتفاقن این دو جمله کمتر توصیف داشتند، و این جمله طولانی مربوط به روزی است که شب قبلش نویسنده مختصری دچار خونریزی ریه شده است و این خونریزی سریع بند آمده است؛ خونریزی ای که ظاهرن عالتش جابجا کردن قفسه ایست تا نویسنده قلمدانی را که پشت آن افتاده است را بردارد؛ و در این روز ابتدا ملاقات کننده ای می آید و بعد خواهر فدیا می آید که او را راضی کند از حق ارثش در زمینی که از خاله شان رسیده است به نفع خواهرانش بگذرد و راوی توضیح می دهد که فدیا چگونه بدهی برادرش را پرداخته و چگونه هوای فامیل را داشته است و چطور فامیل و بخصوص خواهرانش سایه آنا را با تیر می زدند و اشاره می کند که فدیا در عین فقر چقدر اهل بذل و بخشش و دادن صدقه بوده است و اتفاقن یک بار همین آنا گریگوریونا شال به خودش و دو بچه اش می پیچد و سر راه همسرش قرار می گیرد و مثل متکدیان دستش را پیش او دراز می کند و می گوید همسری مریض دارد و دو بچه و اینا...و فدیا هم به او پول می دهد و آنا می خندد (این قسمتش را خیلی دوست داشتم) و بعد فدیا او را ملامت می کند و در همین جمله است که از اعتقادات نویسنده به کلیسای ارتدوکس می گوید و از تاکید زنش به کوتاه نیامدن پیش خواهرش و از اصرار عجیب و غیرمنطقی خواهر و از عصبانیت فدیا و خونریزی شدید و الی آخر (یعنی دقیقن تا آخر) و دقیقن این گونه بود که ادبیات روس یکی از غول هایش را از دست داد!

حالا که نمی توانم این دو جمله را به عنوان نمونه بیاورم اکتفا می کنم به جمله ای که تسیپکین به عنوان مدخل از کتاب "یادداشت های زیرزمینی" داستایوسکی قبل از شروع رمانش آورده است:

کسی چه می داند...شاید تنها سودا و خیالی که انسان در این دنیا در سر می پروراند، فرایند مدام نیل به اهداف باشد. به عبارت دیگر، هیچ هدف خاصی در کار نباشد جز خود زندگی.

 

نظرات (13)
سلام
خسته نباشید
من باراول خوشم نیامد اما باردوم دقیقن به خاطردرک کارمهمی که نویسنده انجام داده برای درک زندگی داستایوفسکی که به قول خودش ازیهودی ها متنفربوده برام دل پذیرترشد ....
پاسخ:
سلام
سلامت باشید... واقعن خسته نباشید هم داشت
حس کردم دقیقن کتابیه که باید دوبار خوند و خیلی هم با دقت و در فضای درونی و بیرونی مناسب و متناسب ...چون این آخری ها رو نداشتم دور دوم را گذاشتم برای بعدها...
معمولن نویسنده های بزرگ کاراکترهای روانی خاصی دارند
اون تیکه آنا و بچه هاکه سرراه داستایوفسکی رفتند منم دوست داشتم ....ممنون از معرفی و انتخابات و....
پاسخ:
سلام
من به جای آنا بودم در می رفتم در کل
راستی گفتی انتخابات خدمت شما و همه دوستان بگم که الان دارم کتاب جنایی میخونم تا یه کم به خودم استراحت بدم چون چند تا کتاب سخت خوان پشت سر هم خوندم نفس کم آوردم...
اسم کتاب : زنانه نیست نویسنده: پی دی جیمز
سلام عرض شد آقای برادر !

اول این که ممنون بابت رونمایی از این کتابِ مهجور در ادبیات روسیه . شاید دومین انتخاباتیه که اینقدر از درآمدنِ رایم از صندوق - در راستای معرفی و نقد این کتاب - این همه احساس شعف دارم!

در باره کتاب هم ، اینقدر نویسنده اش ناشناخته مانده ، هر منبع فارسی زبانی که زدیم برای کسبِ شناخت در باره ایشون ، یکسری اطلاعات کپی پیست شده دیدیم!

در باره جملات طولانی ، بسیار علاقه مند شدم حتمن بخونم . ( مسبوق به سابقه است قربان، البته واقعن فقط در یک مورد . روم به دیفار !)

شما کیفیت ترجمه آقای مظلومی رو تایید میکنید در این کتاب؟ جریان آوردنِ اسم لنینگراد ، به جای سن پترزبورگ و امثالهم در این ترجمه پیش نیامده؟

راستی جهتِ اطلاع ؛ در باره کتاب مقاومت شکننده هم مطلع شدم کتابفروشی انتشارات طهوری مقادیر معتنابهی از این کتاب برای فروش دارد.
پاسخ:
سلام بر شما
امیدوارم از اولیش هم خیر ببینی خواهر! بابت رونمایی این کتاب مهجور هم از مرحوم سانتاگ بدون هیچ حاشیه ای تشکر می کنم!!
آن اطلاعات کپی پیست شده هم همه از مقدمه کتاب اخذ شده است.
امیدوارم از خواندنش راضی باشید اگر نبودید روتون رو از دیفار برنگردانید! من ترجیح می دادم داستایوسکی رو قبلش زیر و رو می کردم.
من نظر خاصی ندارم...چند جمله ای که از دو تا ترجمه دیدم برتری خاصی در یکی نسبت به دیگری ندیدم...شاید یه کم این ترجمه ای که خوندم بهتر به نظر بیاد...شاید. نمی تونم راه پیدا نکردنم به درون برخی قسمت ها و کلافه شدنم و عدم رضایتم را بیاندازم گردن ترجمه...فکر کنم در حال حاضر این کتاب باصطلاح کتاب من نبود!
در زمان حال روایت که دوران شوروی است از لنینگراد استفاده شده و در زمان حضور داستایوسکی از نام اصلی آن یعنی سن پترزبورگ... من سوتی ای ندیدم...
هوووم مرسی
از طهوری یه خاطره خوب دارم و با رضایت دوستان را به سمت ایشان هدایت می کنم.
مرسی
سلام
از اونجاکه به تازگی خوندن جنگ و صلح رو تموم کردم
به غیر از مباحث مختلف تربیتی و جامعه شناسی وفلسفی و.... رو در جای جای کل متن وجود داره . تقریبن فصل آخر کتاب هم دیگه مستقیم به این بحثای طولانی میپردازه .که من بار اول بهم نچسبید ولی بار دوم فصل آخر تازه فهمیدم چی بود . دوست نداشتم تموم بشه که شد.
بدون غلو لذت بخش بود. اما برای شما که سابقه هایی چون تریسدام ها دارید نه اما برا من کمی این حجم سخت بود و حتی جمله های بعضن طولانی یک صفحه ای چه برسه به 7صفحه 1جمله بادن بادن.
اما شما با این سختی که از خواندن تسیپکن دیدید رستگار خواهید شد.چرا که خیانت نکرده وداستان همیشگی ما را از صندوق بیرون نکشیدید.
موفق باشید
پاسخ:
سلام
تریسترام که انطباق کامل با سلیقه من داشت و از این جهت الانم اگر چندباره دست بگیرم مشکلی باهاش نخواهم داشت...اینو از این جهت گفتم که بگم تریسترام معیار خوبی نیست برای توزین صبر و حوصله من!
این کتاب در کل برای من لذت بخش نبود ممکن بود در خوانش دوم و در فضای مطلوب باصطلاح بچسبد...شاید.
اما خیانت به رای ها فلسفه انتخابات اینجا را هوا می برد
سلام
به یک جناح مخالف نیاز دارید تا احیا ی دوباره شوید.
پاسخ:
سلام

آره خب می طلبد... البته سر شما هم خوب برای مخالفت کردن درد می کند
سلام
میله جان آنا گریگوریونا من را یاد 26 روز از زندگی داستایفسکی انداخت که فیلمش را در دهه ی شصت دیدم. موضوعش که بی ارتباط با این داستان هم نیست نوشته شدن قمار باز توسط داستایفسکی در ظرف 26 روز با دستیاری گریگوریوناست.
نظرات سوزان سانتاگ را بدجوری نمی شود نادیده گرفت.
پاسخ:
سلام
بله دقیقن...موقع نوشتن مطلب مربوط به رمان قمارباز داستایفسکی به این فیلم اشاره کردم...من هم همون موقع فیلم را دیده ام البته نوجوانی بیش نبودم ولی قدم زدن داستایفسکی در آن اتاق تقریبن خالی و آنای تندنویس و آن قراری که با ناشر داشت و انتهایش داشت می رسید و کتابی که می بایست تمام می شد...واقعن جالب بود.
این کتاب به کار شما می اید
جهت اطلاع : چند روز پیش یکی از شبکه های ماهواره ایی ( خدایا توبه ! ) فیلم 26 روز از زندگی داستایوسکی رو نشون میداد . من دقیقن یاد اینجا و کتاب تابستان.... افتادم .

برای منِ عاشق ادبیات روسیه فعلی و شوروی سایق و برادر بزرگِ مرحوم ، خیلی جالب بود .

البته بچه که بودم فیلمش رو توی سینما عصر جدید دیده بودم و اون فضاهای خیابونای بررگ سرد و نویسنده ی بداخلاق و منشی صبور و استرسشون برای تموم کردن کتاب ، یادم مونده بود ؛ هر چند فیلم اون موقع برام کسل کننده بود و چرت میزدم و همه اش منتظر تموم شدنش بودم که بعدش بریم رستوران کنارِ سینما و مرغ سوخاری بخوریم!!
پاسخ:
سلام
برادر بزرگتر واقعن مرده است! البته در زمینه های زیادی از جمله ادبیات...هر موقع قوچانی تونست یه روزنامه رو سه ساله کنه مردمانی از سرزمین پارس ظهور می کنند و در زمینه های مختلف از جمله رمان شکوفا می شوند
وگرنه...هیچ.
اگر چنانچه یک نظر بوده باشد و نیت خاکبرسری نداشته باشد با دادن رد مظالم توبه ایشان مورد قبول واقع می شود ( شیخ )
عجب اخلاقی داشت...نویسنده شدن خیلی سخته
سلام
کتاب بعدیتون واقعن زنانه نیست
من که پیداش نکردم ...
پاسخ:
سلام
انتشارتش نیلوفره و از مجموعه دایره هفتم
رنگشم طوسیه
یه کارآگاه زن نقش اول رو داره منتها مثل مارپل و اینا مسن نیست ...22 سالشه
سلام بر میله!
با این توضیحاتی که گفتی، گفتنِ یک خسته نباشی جانانه، واجب شد:
"خسته نباشی دلاور.... خدا قوت پهلوان"
من این کتاب را نخوانده‎ام و طبق شرطِ ادب، چیزی برای گفتن درباره‎اش ندارم... فقط راجع به جمله‎ی بلند(که در حالت کلی هم کمی باهاش مشکل دارم) می‎خواستم این را بگویم:
کمتر به قدرت سالینجر کسی را دیده‎م که جمله‎ی بلند را خوب و گیرا بنویسید... به خصوص ارجاع‎تان می‎دهم به داستان کوتاهِ "سیمور: مقدمه"...
پاسخ:
سلام
ممنون رفیق
حس کردم رفتم روی تشک کشتی
جمله بلند به خودی خود نه مزیته نه اشکال...واقعن بستگی داره به قدرت قلم نویسنده...اونه که موجب میشه مای خواننده جذب بشیم یا دفع
سلام به میله‎ی ما
قرار بود زودتر از این بهت خبر بدهم میله جان... اما نشد؛ شرمنده... منظورم راجع به رمان‎های "ویرجینیا وولف" است:
از این سه تایی که به نظرم بهتر از بقیه هستند، به ترتیب، از پیچیدگی کمتر به بیشتر، می‎شود اینطوری نوشت‎شان:
1- خانم دالوی(mrs daloway)
2- به سوی فانوسِ دریایی
3- موج ها
پاسخ:
سلام
خانم دالووی را به محض رسیدن انتخابات به انگلستان و اروپا در گزینه ها قرار می دهم و با توجه به مترجم خوبش امیدوارم که رای بیاورد
ممنون
سلام بر میله‌ی عزیز...
پرچمت بالاس آقا
با این تفاسیر دوس دارم تابستان رو در بادن بادن بگذرونم!
راستی از رمان‌های خانم سوزان سانتاگ چیزی خوندی؟؟
پاسخ:
سلام
پرچم رو که کندیم انداختیم روی بچه ها سرما نخورند.
والللا از شما چه پنهان منم دوس دارم یه سفر اینچنینی به بادن بادن داشته باشم! صرفن از جهت علاقه به ادبیات و اینا
نه نخوندم
منم نخوندم
پاسخ:
من ندیدم
یکی دو تا کار نمایشنامه و چندتایی در حوزه نقد ادبی از ایشون ترجمه شده...
راستی میله ی عزیز. یک سوالی ازت دارم. اگر می دانی بیا بگو و کمکم کن.
من مطالبم را اول تو "ورد" می نویسم و بعد کپی می کنم داخلِ صفحه‎ی مطلبم توی وبم. داخلِ ورد همه چی درست است، اما وقتی وارد صفحه وبلاگ می شوند، اصطاحا مطلبم "justify"اش به هم می خورد.
باید چه کنم که درست بشود؟
پاسخ:
ای بابا این قضیه مدتیه روی اعصاب خودمم هست...غیر از موردی که گفتی اندازه فونت و رنگ ها هم به هم می ریزد
برای جاستیفای مجدد از داخل وبلاگ می شود اقدام کرد
ولی مثلن من فونت ها رو نمی تونم اونجور که دلخواهمه یکسان کنم! عجیبه! و رنگ ها رو هم هرچی می زنم توی نمایش نهایی می بینم بعضی هاش اعمال شده بعضی ها نشده و هی تکرار می کنم و تغییر رنگ می دم اما هربار یه سازی می زنه

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل