X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پیش درآمدی بر زندگی نو و برنامه های پیش رو

یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393

از الان تا آخر سال چیزی نمانده... برنامه این وبلاگ چیه توی این ایام: یه پست برای جمعبندی رمان هایی که توی این یک سال گذشته خواندم که در کنار رمان های منتخب سالهای گذشته قرار خواهد گرفت... یه پست در مورد زندگی نو اورهان پاموک...یه پست که طبعن مثل هرسال روضه شب عید می خونم!...یه پست انتخاب کتاب قطور! برای ایام عید...یه پست مقاومت شکننده ای هم خواهم داشت و احتمالن یه پست هم برای کتابی که از امروز شروع می کنم به خواندنش (نتیجه انتخابات مشخص شد و آن سوتی داستان صوتی را هم نوشتم که چه بود!). خب طبیعتن به همه اینها که عمرن نمی رسم. ولی چهارتای اولی رو حتمن خواهم داشت...و پست بعدی را به همان جمعبندی رمان های امسال اختصاص می دهم.

*****

بهتر است همینجا یه پیش درآمدی به زندگی نو داشته باشم که تا زمان نوشته شدن مطلبش، یادش زنده باشد!... با نقل این دو قسمت:

...شنیده بودم چه بلاهایی سرِ آدم هایی مثل من آمده که با خواندنِ یک کتاب زندگیشان از مسیر خارج شده. سرگذشت کسانی را شنیده بودم که کتابِ اصول مقدماتی فلسفه را خوانده، به تک تک کلمه های کتابی که در عرضِ یک شب خوانده بودند حق داده، روز بعد عضوِ «پیشاهنگ نوین پرولتاریای انقلابی» شده، سه روز بعد در جریان سرقت از بانک گیر افتاده و ده سال آب خنک خورده بودند. این را هم می دانستم که بعضی آدم ها یکی از کتاب های اسلام و اخلاقِ نو یا خیانت غربزدگی را می خوانند، در عرض یک شب از میخانه به مسجد می روند، روی قالی های سرد، میان بوی گلاب، منتظر مرگی می نشینند که پنجاه سال بعد به سراغشان می آید. کسانی را هم می شناختم که اسیر کتاب هایی مثل آزادی عشق یا خودشناسی می شوند. بیشتر این ها کسانی بودند که به طور ذاتی می توانستند طالع بینی را باور داشته باشند، اما آن ها هم با کمال صمیمیت می گفتند: «این کتاب در عرض یک شب زندگی ام را به کلی عوض کرد!»

راستش، پستی این چشم اندازهای ترس آور نبود که فکرم را مشغول می کرد؛ از تنهایی می ترسیدم. از این می ترسیدم که همان کاری را بکنم که احمقی مثل من به احتمال زیاد می کرد، می ترسیدم برداشت نادرستی از کتاب کرده باشم؛ از سطحی بودن، یا نبودن می ترسیدم، یعنی از این که بتوانم مثل همه باشم؛ از خفه شدن در عشق می ترسیدم؛ از این می ترسیدم که راز همه چیز را بفهمم و یک عمر این راز را برای کسانی که اصلاً نمی خواهند از آن سر در بیاورند تعریف کنم ومسخره به نظر آیم و آخر سر متوجه شوم که دنیا از آنچه فکر می کردم هم ظالم تر است... (صص 19 و20 زندگی نو – اورهان پاموک)

 

این را می خواهم بگویم: همان طور که می خواندم و می خواندم تا جانان را فراموش کنم؛ بلاهایی که سرم آمده بود، درک کنم؛ رنگ های زندگی نوی را که نتوانستم بهش برسم، تجسم کنم و وقتم را خوش و عاقلانه تر-البته همیشه عاقلانه شمرده نمی شود- بگذرانم، آخر سر نوعی کرم کتاب شدم، اما دچار هوس های روشنفکرانه هم نشدم. مهم تر از این، کسانی را هم که دچار این هوس ها شده بودند، تحقیر نکردم. کتاب خواندن را همان قدر دوست داشتم که سینما رفتن و ورق زدن روزنامه ها و مجله ها را. برای این کتاب نمی خواندم که به منفعت یا نتیجه ای برسم، یا چه می دانم، تصور کنم از بقیه بالاتر، با معلومات تر و عمیق ترم. حتی می توانم بگویم که کرم کتاب بودن نوعی تواضع هم به من بخشیده بود. عاشق مطالعه بودم، اما خوشم نمی آمد در مورد کتاب هایی که خوانده بودم با کسی حرف بزنم؛ بعدها فهمیدم عمو رفقی هم همین طور بوده. اگر کتاب ها در من میل به حرف زدن را ایجاد می کردند، بیش تر توی سرم میان خودشان این کار را می کردند. گاه حس می کردم کتاب هایی که پشت سر هم خوانده ام با همدیگر نجوا می کنند و برای همین توی سرم به جایگاه ارکستری تبدیل شده که هر گوشه اش سازی برای خود می زند و متوجه می شدم به خاطر این موسیقی است که زندگی را تحمل می کنم. (ص285 همان)

نظرات (12)
سلام
خسته نباشی بالاخره نوشتید
پاسخ:
سلام
سوتی را می فرمایید دیگه
چه آهنگ خوبی !
پاسخ:
سلام
صداش هنوز در نیومده...بذار در بیاد
میله جان اگر رمانِ مرگ قسطی را تو کتاب های نخواندت داری، برای رای گیری بگذار...
این رمان، یکی از کتاب‎های مقدس من تو ادبیات داستانی‎ست
راستی مطلبت را هم کامل نخوانده ام... فردا دوباره می‎آیم
پاسخ:
سلام
خوشبختانه آن کتاب مستطاب را خوانده ام و اینجا در موردش نوشته ام
http://hosseinkarlos.blogsky.com/1389/05/27/post-40/

....
من سفر به انتهای شب را یه کم بیشتر به مرگ قسطی ترجیح می دهم.
پیام قبلی از من بود... روم سیاه
پاسخ:
رایگیری کو پس؟
یکی از مشکلات همین هجی کردن نامها در برگردان هاست.
من هم سفر به انتهای شب جز رمانهای شب اول قبرم محسوب می شود. بینظیر ه آقا.
پاسخ:
سلام
رای گیری که در دو پست قبل بود و شما هم رای دادید (در کامنتدونی همان پست آرا را شمرده ام و اعلام کرده ام)...نکند رای گیری بعدی را می فرمایید؟
بله منتها من اهمال کردم و قبلش باید سرچ می کردم و نام نویسنده را به انگلیسی می دیدم.
یادم هست زمانی را که خواندید این کتاب را...
به به اورهان پاموک
ولی این کتابه با ضد حال تموم میشه
پاسخ:
سلام
شما که احتمالن زین پس (و حتا از قبل) بیشتر با ایشون و نوشته هاشون دمخور خواهید بود.
برای من که انتهاش ضدحال نبود بلکه یک سوم ابتدایی کتاب ضدحال بود
اون کتاب مرگ قسطی تو لیست منم هست ....
پاسخ:
نوش جان کسی که خواهد خرید
سلام
میله جان تصویر محو و دوری از زندگی نو دارم. خواندن نوشته ات فرصت خوبی برای یادآوری خواهد بود.
پاسخ:
سلام
امیدوارم که این گونه باشد. شاید باورت نشود کششی برای نوشتن در موردش ندارم و همچنین خوانش مجدد!
حق دارید تصویر محوی از آن در ذهن داشته باشید
سلام.داره عید میشه؟!
:-D
پاسخ:
سلام

واللله ظاهرن با توجه به ترافیک های وحشتناک داخل خیابانها اینطور به نظر می رسه داره نزدیک میشه
منتها ایام فاطمیه هم از راه رسید حالا خود دانید.
سلااام
نگارشتون پاینده باد!
@-}--
پاسخ:
سلام
ممنون...سلامت باشید.
غیبت داشتید
پاسخ:
ارادتمندیم
سلام
ثبت نشد کامنتم.
ایشالا رمان ایشون رو می‌خونیم. کتاب سیاه.
تنها کتابی که از پاموک خوندم "رمان‌نویس ساده‌نگر و رمان‌نویس پیچیده"س. عالی بود و غیرداستانی.
پاسخ:
سلام
امیدوارم رمان سیاه از زندگی نو بهتر باشد
عنوان آن کتاب برای من هم جالب است.

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
کد جست و جوی گوگل