میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

میله بدون پرچم

این نوشته ها اسمش نقد نیست...نسیه است. (در صورت رمزدار بودن مطلب از گزینه تماس با من درخواست رمز نمایید) آدرس کانال تلگرامی: https://t.me/milleh_book

فرانی و زویی جی.دی.سالینجر


 

همه مطالعات دینی باید به نا اموختن همه تفاوتها منجر شوند تفاوت های خیالی بین دختر و پسر ، حیوان و سنگ ، روز و شب ، گرما و سرما...(سیمور گلاس)

.

کتاب شامل دو داستان مرتبط با هم از خانواده گلاس است. خانواده ای خاص شامل پدر (لس , که هیچگاه با هیچ مشکلی خود را درگیر نمی کند) مادر (بسی , برعکس پدر) و هفت فرزند آنها : سیمور , بادی , بوبو (دختر) , والت و بیکر , زویی , و کوچکترین دختر فرانی. همه این فرزندان به نوعی , سطح هوشی بالایی دارند و همه آنها در کودکی به دلیل اطلاعات عمومی بالا و سرعت انتقال خوب , پای ثابت برنامه رادیویی "کودک حاضر جواب" بوده اند. انبانی از دانستنی ها را با خود حمل می کنند اما احساس خوشبختی ندارند. در زمان وقوع این دو داستان (سال 1955) هفت سال از خودکشی سیمور و ده سال از شهادت والت در جنگ جهانی دوم گذشته است. سیمور به عنوان فرزند ارشد و به نوعی مرجع همه فرزندان , حضورش همچنان حس می شود.

فرانی

فرانی دانشجوی بیست ساله ایست که قرار است آخر هفته را با دوست پسرش سر کند و می خواهد آخر هفته محشری داشته باشد. اما دختری که مدام حالش از همه چیز به هم می خورد و از همه چیز بدش می آید و حتی تحمل شنیدن صدای درونی خودش را ندارد و در عین حال اخیراً کتابی در مایه های عرفان به دست گرفته است و مدام زیر لب ذکر می گوید چگونه اوقات محشری خواهد داشت؟...

وقتی برای تو می نویسم خیلی کودن و احمق می شوم. چرا؟ بهت اجازه می دهم این مسئله را تجزیه و تحلیل کنی. فقط بیا این آخر هفته اوقات محشری داشته باشیم. منظورم این است که برای یک بار هم که شده , اگر امکان دارد , سعی نکن همه چیز را تا حد مرگ تجزیه و تحلیل کنی, مخصوصاً من را.

زویی

زویی کوچکترین پسر خانواده است. او هم خصوصیاتی مشابه فرانی را دارد , چرا که علاوه بر خواهر برادری, هر دو تحت تعلیم ویژه دو برادر بزرگتر یعنی سیمور و بادی قرار داشته اند. او هم حالش از خیلی چیزها به هم می خورد از جمله این که از جلب توجه کردن و هرکسی که دنبال جلب توجه کردن است متنفر است اما شغلش هنرپیشگی سینما و تلویزیون است و... . این داستان تماماً در خانه گلاس ها جریان دارد, فرانی بعد از طی کردن آخر هفته کذایی داستان قبل , به خانه برگشته است. چیزی نمی خورد و مدام ذکر می گوید. مادر دست به دامان زویی می شود تا او را از این حالت خارج نماید... داستان دو بخش دارد : اول مواجهه و گفتگوی زویی و مادر و دوم گفتگوی زویی و فرانی ...

***

فرانی در قسمتی از داستان نظر جالبی در مورد دانشگاه دارد و این که آدم ها همانند کلکسیونرها دنبال جمع کردن چیزها هستند بدون اینکه هدف خاصی داشته باشند:

دانشگاه فقط یه جای آشغال و مزخرف دیگه توی دنیاست که برای گنجینه جمع کردن و این ها ساخته شده. منظورم اینه که آخه گنجینه گنجینه است. فرقش چی یه که پول باشه یا ملک باشه یا حتی فرهنگ باشه یا حتی علم ساده؟ ... بعضی وقت ها فکر می کنم علم- یعنی وقتی که علم به خاطر علم باشه- از همه شون بدتره....فکر نمی کنم همه این ها این جور پدرم رو در می آورد, اگه هرچند وقت یکبار- فقط هرچند وقت یکبار- حداقل یک اشاره مودبانه کوچک فرمالیته می شد که علم باید به خرد منتهی بشه, و اگه نشه, فقط یه وقت تلف کردن چندش آوره. ولی هیچ وقت نمی شه! توی دانشگاه کوچکترین نشانه ای از این نمی شنوی که قراره خرد هدف نهایی علم باشه. به زور می شنوی اصلا اسمی از خرد برده بشه!

زویی که مخاطب این نظر است هوشمندانه بحث را به ذکر گفتن فرانی و دعای عیسی می کشاند و می گوید:

طبق منطق ساده ، به هیچ وجه هیچ فرقی ، که من بتونم ببینم ، بین کسی که حرص گنجینه مادی - یا حتی گنجینه فکری - رو داره و کسی که حریص گنجینه معنوی یه نیست . همون جور که تو گفتی ، گنجینه گنجینه است ، خدا لعنتش کنه ، و به نظر من ، از لحاظ اصول ، نود درصد قدیس های دنیا گریز تاریخ همون قدر زیاده طلب و نامقبول بودند که بقیه ما هستیم .

در این مباحثه صحبتهای جالبی زده می شود که عیار داستان را بالا می برد هرچند که با برخی از آنها موافق نباشیم! مثلاً زویی اشاره می کند "هیچ دعایی توی هیچ دینی توی دنیا نیست که تظاهر رو توجیه کنه" که بیانگر آن است که زویی آشنایی چندانی با برخی ادیان ندارد!! و نمی داند که مثلاً تظاهر به گریه کردن در برخی زمان ها و مکان ها چه قدر ثواب دارد و راهگشاست و...

***

پایان بندی جالبی داشت هرچند دوست نداشتم که خانوم چاقه سیمور به شخص خاصی تعبیر شود به نظرم همون جمله هیچ کی تو دنیا نیست که خانوم چاقه سیمور نباشه کفایت داشت.

آن صحنه ای که زویی وارد اتاق سیمور و بادی می شود و عبارات نوشته شده بر روی تخته سفید پشت در را می خواند هم جالب بود مخصوصاً این تقسیم بندی اپیکتتوس در مورد اعتقاد به خدا:

در مورد خدایان، کسانی هستند که وجود خدا را انکار می کنند، دیگران می گویند وجود دارد، ولی نه خود را به چیزی مشغول می کند و نه چیزی را پیش بینی می کند. گروه سومی به وجود و دوراندیشی او اعتقاد دارند، ولی تنها برای مسائل بزرگ و آسمانی، نه برای چیزهای روی زمین. گروه چهارمی می پذیرند که مسائل زمینی هم به اندازه ی مسائل آسمانی اهمیت دارند، ولی تنها به طور کلی، و نه مسائلی که به اشخاص مربوط باشند. گروه پنجم، که اولیس و سقراط از آن دسته بودند، آن هایی هستند که اعلام می کنند: «هیچ حرکت من بر تو پوشیده نیست! »  

***

اولین چیزی که در مورد این دو داستان به ذهنم رسید بیان تصویری دقیق نویسنده است و همین نوع نثر شاید کارگردانان را وسوسه می کند که به سراغ او بروند و البته همیشه دست خالی بازگشتند چرا که او همیشه با فیلم شدن داستانهایش مخالفت می کرد. البته سلینجر با همه هوش و درایتش فکر مناطقی از دنیا و البته آدمهای آن مناطق را نکرده بود که نیازی به اجازه گرفتن از مولف یک اثر را ندارند.

این کتاب که در لیست 1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند حضور دارد, دو بار به فارسی ترجمه شده است : بار اول توسط میلاد ذکریا (نشر مرکز) و بار دوم توسط امید نیک فرجام (نشر نیلا)

(مشخصات کتاب من : نشر مرکز – چاپ اول – سال 1380 با تیراژ 3000 نسخه در 185 صفحه و به قیمت 1200 تومان)

***

پ ن 1: هنوز همون یه گانه از سه گانه هستم! سه گانه نیویورک رو می گم... مطلب بعدی هم گان اول خواهد بود.

پ ن 2: سالینجر هم که نزدیک دو سال پیش از دنیا رفت.

پ ن 3: از همین نویسنده در این وبلاگ: ناتوردشت و این داستان صوتی در این پست

پ ن 4: نمره کتاب از نگاه من 3.9 از 5 می‌باشد (در گودریدز 4 و در آمازون 4.2)

ناتور دشت جی دی سلینجر

 

هولدن کالفیلد نوجوان 17 ساله ایست که خاطرات سال گذشته خود را, یعنی زمانی که از مدرسه اخراج شده است را تعریف می کند. او به خاطر این که در چهار درس از پنج درس خود نمره قبولی نگرفته است اخراج می شود و نامه اخراجش تا چند روز دیگر به دست پدر و مادرش می رسد. او تصمیم می گیرد که در این فاصله از مدرسه شبانه روزی خارج شود و در نیویورک علافی کند تا بعد از رسیدن نامه و افتادن آبها از آسیاب به خانه بازگردد. داستان, شرح وقایع و رفتارها و احساسات هولدن در این چند روز است.

*

در شروع داستان هولدن برای معرفی خود تعریضی به رمان های کلاسیک نظیر دیوید کاپرفیلد دارد و بیان این که پدر و مادرش کیستند و چه کاره اند را برای شناساندن خود امری بیهوده می داند و نشان می دهد که برای شناخت او (آدمها) باید به احساسات و کنش هایش توجه کنیم و به همین خاطر است که مدام با بیان احساساتش نسبت به هر چیزی روبرو می شویم. شاید به همین خاطر است که ظاهراً اکثر خوانندگان به زودی با او احساس نزدیکی می کنند و او را درک می کنند, اتفاقی که در عالم واقع البته روی نمی دهد.

هولدن نوجوانی است مانند همه نوجوانان که نیاز به درک شدن دارد اما با دوستان هم سن و سالش چنین ارتباطی شکل نمی گیرد و بزرگسالان (پدر و مادر و معلمین و...) هم به کل در دنیای دیگری زندگی می کنند و نسبت به اواحساس عدم اطمینان دارند , نتیجه آن که احساس تنهایی شدیدی دارد و به تبع آن بیزاری نسبت به جامعه شکل می گیرد و در برابر معیارهایی که جامعه برای نوجوانان تعریف می کند یا هنجارهایی که توسط گروه همسالان ارائه می شود, مقاومت می کند.

بیزاری و تنفر او جنبه عام دارد, از ریاکاری و دروغ و دیگر رذایل اخلاقی گرفته تا آدم های مختلف و اشیاء و مکان ها و... تا جایی که خواهر کوچکش فیبی (تنها کسی که از نظر هولدن او را درک می کند و ارتباط خوبی با او دارد) به او گوشزد می کند که او از همه چیز متنفر است. به همین خاطر است که او در مقام دفاع از خودش چنین می گوید:

اشتباه می کنین. من از خیلیا متنفر نیستم. ممکنه مدت کوتاهی ازشون متنفر بشم. مث تنفر از این پسره استرادلیتر که تو پنسی بود یا اون یکی رابرت اکلی. قبول دارم که گاهی ازشون متنفر می شدم, ولی تنفرم خیلی طول نمی کشید. بعد یه مدت اگه نمی دیدمشون , اگه نمی اومدن تو اتاق, یا تو غذاخوری نمی دیدمشون, دلم براشون تنگ می شد. جدی دلم براشون تنگ می شد.

در مورد صحت این گزاره و مطالب دیگر باید سر فرصت بحث کرد. آیا این اعتقاد قلبی اوست یا این که دارد سر به سر ما می گذارد! آنهایی که کتاب را خوانده اند می دانند که با چه آدم چاخان نازنین صادقی طرف هستیم!

او آدم حساسی است در آن حد که هم آدم های خوب و هم آدم های بد او را افسرده می کنند! طبیعیست که با چنین حساسیتی حالت افسردگی داشته باشد.

از دیگر مشخصه های هولدن صراحت اوست , صراحتی که چاشنی طنزی تلخ دارد. اما در کنار این صراحت , گیجی و تردید هم وجود دارد:

چرا! دوست دارم وقتی یکی باهام حرف می زنه صاف بره سر اصل مطلب ولی دوس ندارم زیادی بره سر اصل مطلب. نمی دونم. گمونم دوس ندارم یکی همیشه صاف بره سر اصل مطلب.

او ضمن اعتقاد به معصومیت کودکان (در مقابل ریاکاری بزرگسالان) آرمانگرایی معصومانه ای دارد که در هنگام صحبت با خواهرش در باب شغلی که دوست دارد بعدها داشته باشد بروز می یابد; شغلی عجیب که اسم کتاب هم از آن اقتباس گرفته شده است:

همه‌ش مجسم می‌کنم که هزارها بچه‌ی کوچیک دارن تو دشت بازی می‌کنن و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبه‌ی یه پرتگاه خطرناک وایساد‌م و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم... تمام روز کارم همینه. یه ناتور ِ دشتم...

با این اوصاف هولدن افسرده و عاصی می خواهد چه کار کند؟ فرار؟ فرار یا خارج شدن از جامعه و رفتن به جایی دیگر راه حلی است که معمولاً توسط شخصیت های اینچنینی در رمانهای مختلف تجربه می شود و اتفاقاً رمانهای خوبی هم می توان مثال زد که آن رویکرد را بررسی نموده اند (سفر به انتهای شب و زنگبار یا دلیل آخر دو نمونه متفاوت) اما هولدن یک راه دیگر را انتخاب می کند. البته بهتر است بگوییم جلوی پایش قرار می گیرد. دوستی و عشق (منظور همان صحنه چرخ و فلک سوار شدن فیبی و باریدن بارون و... که منجر به تصمیم نهایی هولدن می شود) و احتمالاً تلاش برای جور دیگر دیدن.

من و اکثر خوانندگان نسبت به این شخصیت دوست داشتنی احساس نزدیکی می کنیم هرچند که با توجه به خاص بودن و متفاوت بودن او با عموم مردم, این مسئله کمی متناقض نما است. اما از این موضوع که بگذریم خود هولدن (حرف ها و احساساتش) چنین حسی را در من ایجاد می کند و بر آن اصرار دارد: مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنند. !

آدمی که از دروغ گویی بیزار است در حدی که : این چیزیه که خیلی اذیتم می‌کنه. این‌که یکی بگه قهوه حاضره ولی حاضر نباشه خودش رو اینگونه معرفی می کند:

من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده. افتضاحه. حتی وقتی دارم می رم سر کوچه مجله بخرم, اگه کسی ازم بپرسه کجا می ری نذر دارم که بگم دارم می رم اپرا. وحشتناکه. یا وقتی می افتم رو دنده ی چاخان کردن اگه بخوام, ساعت ها چاخان می کنم. جدی می گم. ساعت ها.

البته چاخان هایی که می کند همه دلنشین اند! اما با این حساب آدم می ماند که این هولدن چه موقع راست می گوید چه موقع خالی می بندد و یا چه موقع احساس نادرستی دارد (مثلاً احساسش نسبت به آن معلمی که مهمترین حرف های کتاب را می زند. آیا او همجنس باز بود؟ با احتساب این که هولدن فوبیای آزار جنسی دارد: من بیشتر از هر کسی که فکرشو بکنی , تو مدرسه ها و این جور جاها آدمای منحرف جنسی دیده م و همیشه خدام وقتی منحرف می شن که من اونجام.حالا باز هم خدا رو شکر که هولدن در ایران نیست وگرنه با خواندن خبر فاجعه خمینی شهر اصفهان و نظریات مسئولین امر چه حالی بهش دست می داد! احتمالاً به ما توصیه می کرد وقتی می ریم دستشویی, قبل از پایین کشیدن شلوار حتماً دور و بر خودمان را بپاییم چون به هر حال پایین کشیدن مقدمه وقوع جرم است!!)

سلینجر و هولدن هر دو به غایت باهوش هستند جدی می گم یکی از دلایل به انزوا رفتن خودخواسته نویسنده به نظرم همین است (لینک زندگی نامه سلینجر). بازی های کلامی و ساخت استعارات بدیع (مثل یک گرگ رقیق القلب است و...) آدم را وا می دارد که برایش بلند شود و دست بزند هرچند شامل همان جمله بالا گردد:

 این مشکل همهٔ شما کودن‌هاس. نمی‌خواین دربارهٔ چیزی بحث کنین. همین خصوصیته که کودن‌ها رو از بقیه جدا می‌کنه...

این اشکال همهٔ آدم‌های باهوشه. هیچ وقت نمی‌خوان دربارهٔ مسئلهٔ جدی‌ای حرف بزنن مگه این‌که خودشون دوست داشته باشن... 

***

شخصیت هولدن به خاطر وجود همین تناقض ها واقعی از کار درآمده است. کدام آدم را می بینید که در ذهنش و رفتارش چنین تناقضاتی وجود نداشته باشد (البته اوشون رو بگذارید کنار!). هولدن یک خاکستری خوش رنگ است.

اما اشاره کردم که مهمترین سخنان را یک معلم از مدرسه سابق می زند. صحبتهای او دقیق و راهکارهایش قابل تامل است و بعدها می بینیم که توسط هولدن به عمل گذاشته می شود که این کتاب هم حاصل صحبت های اوست (باز هم از نظر خودم). او در ابتدا توصیف دقیقی از وضعیت هولدن ارایه می دهد:

سقوطی که من ازش حرف می زنم و گمونم تو دنبالشی, سقوط خاصیه, یه سقوط وحشتناک. مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه. همین طور به سقوط ادامه می ده . همه چی آماده س واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده یا فقط خیال می کنه که محیطش نمی تونه بهش بده. واسه همینم از جست و جو دس می کشه. حتی قبل از این که بتونه شروع کنه دس می کشه.

سپس ادامه این مسیر را کمی روشن می کند:

مشخصه یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی , با شرافت بمیرد; و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی, با تواضع زندگی کند. ... خیلی واضح می بینم که یه جوری, به یه دلیل کاملاً بی ارزش, شرافتمندانه می میری.

و از این پاراگراف هم نتونستم بگذرم:

چیز دیگه ای که تحصیلات به آدم می ده, البته اگه آدم به اندازه کافی تحصیل کنه, اینه که اندازه ذهن آدمو نشون می ده. نشون می ده تا چه حدی کارایی داره و تا چه حدی نه. بعد یه مدت آدم دستش می آد که ذهنش چه جور فکرایی رو می تونه در بر بگیره. این یه جورایی خیلی خوبه چون به آدم کمک می کنه فرصتای بزرگی رو برای افکاری که به آدم نمی آد و در حد آدم نیس , تلف نکنه. آدم یاد می گیره ذهنشو اندازه بگیره و لباس ذهنشو به اندازه بدوزه.

و آس سخنان آنتولینی:

تو تنها کسی نیستی که از رفتار آدما حیرون و وحشت زده س و حالش به هم می خوره. از این نظر به هیچ وجه تنها نیستی... خیلی از آدما درس عین الان تو از نظر روحی و اخلاقی مشکل داشته ن و خوشبختانه عده ای از اونا مشکلات شونو ثبت کرده ن. اگه بخوای می تونی از اون مشکلات خیلی چیزا یاد بگیری...

و به نظر من هولدن با ثبت مشکلاتش به شغلی که دوست دارد یعنی همان ناتوردشتی (ناطوردشتی) دست پیدا می کند! و اینگونه می شود که اسم کتاب می شود این.

*

اما در باب زبان داستان باید گفت زبانی محاوره ای و باصطلاح خودمان کوچه بازاری (البته از نوع غیر آزار دهنده ) است. در مقایسه مختصری که انجام دادم ترجمه محمد نجفی را در این زمینه بهتر دیدم چون به این حالت نزدیک تر بود. فقط یکی دو تا اصلاحیه به نظرم رسید که اگه نگم لال از دنیا می رم: مثلاً در ص8 به جای دزدبارون اصطلاح دزدبازار و در ص12 به جای گوزو از شقیقه تشخیص نمی دن (که واقعاً غلط است) عبارت انو از گوشت کوبیده تشخیص نمی دن رو پیشنهاد می کنم. یا مثلاً در ص17 خودش را که می تواند هم به اسپنسر پیره گوش کند و همزمان به اردک ها فکر کند, "خرشانس" توصیف می کند که اصطلاح نابجایی است, شاید بهتر بود بگوید "ذهن خفنی دارم" یا ...

این کتاب که در لیست 1001 کتاب حضور دارد دو بار ترجمه شده است: احمد کریمی (ققنوس) و محمد نجفی (نیلا).کتابی که من خواندم ترجمه دوم (چاپ هشتم 1389 در 2200 نسخه و 208 صفحه و قیمت 6000 تومان) است.

*

پ ن 1: یک داستان کوتاه از سلینجر دیدم که خیلی باحال بود و به زودی به صورت صوتی اینجا خواهم گذاشت.

پ ن 2: مطلب بعدی در مورد تونل اثر ارنستو ساباتو خواهد بود.

پ ن 3: ببخشید که انتخابات کتاب را برگزار نکردم! کتاب های بعدی به ترتیب "خوشه های نگون بختی" اثر طاهر بن جلون و "آیا آدم مصنوعی ها خواب گوسفند برقی می بینند؟" اثر فیلیپ کی.دیک خواهد بود.

پ ن 4: دوستانی که در پروژه تاریخ خوانی می خواهند مشارکت کنند , نظرشان در مورد کتاب "مقاومت شکننده – تاریخ تحولات اجتماعی ایران- اثر جان فوران چیست؟ (برای شروع)

پ ن 5: داستان صوتی "رقصنده ایزو" اثر یاسوناری کاواباتا را خانم مسلمی (لذت متن) خوانده اند و در وبلاگشان گذاشته اند. اینجا را کلیک کنید.

پ ن 6: در زمانی که این مطلب را نوشتم فقط دو ترجمه از این کتاب موجود بود و از کامنت‌ها و بحث‌های اون زمان مشخص است که همه حیران بودیم که کدام ترجمه بهتر است! خوشبختانه به حول و قوه الهی در دو سال گذشته 5 ترجمه دیگر از این کتاب به بازار آمده است! بدین‌ترتیب مترجمان این کتاب بدین شرح اند تا این ساعت البته: احمد کریمی - محمد نجفی - مهدی آذری و مریم صالحی - متین کریمی - شبنم اقبال‌زاده- آراز بارساقیان - رضا زارع

پ ن 7: نمره من به کتاب 4.6 از 5 می‌باشد. در سایت گودریدز 3.8 از 5 است.

هرگز رهایم مکن کازوئو ایشی گورو


 

در انگلستان و حوالی دهه 90 , کتی اچ. یک پرستار 31 ساله است که 11 سال و اندی است که به این حرفه مشغول است; پرستاری از افراد اهدا کننده عضو! پرستاری که کار خود را درست انجام می دهد ودارای اعتبار ویژه ای است, بدان حد که حق انتخاب کسانی را که باید از آنها مراقبت کند را دارد. البته او تاکنون فقط 4 بیمار را خودش انتخاب کرده است و روت سومین آنها بود. روت دوست دوران کودکی کتی است که در مدرسه شبانه روزی هیلشم با هم همکلاس و هم اتاق و رفیق گرمابه و گلستان همدیگر بودند. در همین ابتدا متوجه می شویم که رابطه آنها زمانی به دلیل مشکلاتی قطع شده است و از اینجا رجوع کتی به خاطرات گذشته آغاز می شود. رجوعی که ما را با دنیایی شگفت انگیز که ساخته و پرداخته ذهن خلاق نویسنده است آشنا می کند. مراکزی مانند هیلشم که دانش آموزانی را تربیت می کند که در آینده قرار است اهدا کننده عضو به مردم عادی باشند! سرنوشتی محتوم و گریز ناپذیر ...

با دوستان کتی از جمله روت و تومی آشنا می شویم و همچنین روابط دانش آموزان و سرپرستان یا همان معلمان مدرسه و از همه مهمتر سبک آموزش آنها; آموزشی که می بایست به گونه ای باشد که همه این سرنوشت محتوم را بدون چون و چرا و از ته دل بپذیرند...

تومی فکر می کرد که احتمالاٌ سرپرست ها در سرتاسر سال هایی که در هیلشم گذراندیم, با دقت و حزم اندیشی هر چیزی را که به ما می گفتند , زمانمندی می کردند, طوری که ما همیشه کم سن و سال تر از آن بودیم که حرف هایشان را در یک مرحله و دوره خاص به درستی درک کنیم, اما البته تا حدودی معنای حرف هایشان را درک می کردیم, طوری که تا چند وقت بعدش کل آن حرف ها , بی آنکه به درستی در آن غور کرده باشیم, در ذهنمان بود.

نحوه بیان خاطرات هم تکنیک ویژه ای دارد, معمولاٌ موضوع مورد نظر را یاد آوری می کند و پس از بیان آن ذکر می کند که این ماجرا قبل یا بعد از فلان ماجرا پیش آمده و اهمیت آن نیز به همین دلیل است و همین طور زنجیره ای از خاطرات مرتبط و با اهمیت نقل می شود تا پازل داستان تکمیل شود.

اوایل وبلاگ نویسی معمولاٌ توصیه نیز می کردم که مثلاٌ این کتاب را بخوانید و یا هر کتابی به یک بار خواندن می ارزد و... دوست خوبی به نام ماهی سیاه کوچولو تذکری داد و بحثی که در نتیجه پس از آن توصیه کردن را کنار گذاشتم و انتخاب را به عهده خواننده گذاشتم. اما در خصوص این کتاب! وقتی به 40 صفحه پایانی رسیدم و وقت هم داشتم که این صفحات را بخوانم آن را بستم و تا شب به آن دست نزدم! حقیقتاٌ نمی خواستم کتاب تمام بشود!! اشک من را درآورد نه به خاطر سرنوشت شخصیت ها بلکه برای خودمان!

ما به این دنیا می آییم و زمانی را در این دنیا به سر می بریم و جبرهای گوناگونی بر ما احاطه دارد و آن را پذیرفته ایم و ظاهراٌ از آن گریزی نیست. به رویا هایی که شنیده ایم دل بسته ایم. سرپرستان و معلمان ما به تدریج آموزه هایی را در ذهن ما جای داده اند که در برخی از آنها هیچ گاه تردیدی نمی کنیم. این آموزه ها البته می توانند باعث آرامش ما در پذیرش سرنوشت باشند اما حقیقت!؟ حقیقت ممکن است چیز دیگری باشد. حقیقت ممکن است ارتباطی با رویا ها و آموخته های ما نداشته باشد.

و حالا گوشه هایی از کتاب:

...یک گوشه پرت افتاده. او این طور گفت, و همین ماجرا را شروع کرد. چون ما در هیلشم, در طبقه سوم, برای خودمان گوشه پرت افتاده ای داشتیم که اموال گمشده را در آن جا می گذاشتیم; اگر چیزی گم یا پیدا می کردید به آنجا می رفتید. کسی که یادم نیست که بود بعد از کلاس ادعا کرده بود که دوشیزه امیلی (سرپرست هیلشم) گفته بود که نورفوک گوشه پرت افتاده انگلستان است, جایی که تمام اموال گمشده کشور از آنجا سر در می آورد. این تصور به زودی فراگیر شد و در سرتاسر مدرسه, بچه های همکلاسی ما آن را به عنوان واقعیتی بی چند و چون پذیرفتند.... شاید مسئله به نظر شما ابلهانه باشد, اما باید به خاطر داشته باشید که برای ما در آن مرحله از زندگی مان , هرجایی فراسوی هیلشم سرزمینی خیالی بود; ما در مورد جهان خارج از هیلشم و پیرامونمان و بود و نبودهای آن تصوراتی بسیار مه آلود و مبهم داشتیم.

***

هیچ کدام از ما نمی توانیم بچه دار شویم... کل ماجرا را به وضوح برایمان گفته بودند. هیچ یک از ما چندان رنجشی از این قضیه نداشتیم; در واقع یادم هست که بعضی ها از این که می توانستند بدون نگرانی رابطه جنسی داشته باشند خوشحال هم بودند,  اما رابطه جنسی صحیح مسئله ای بود که در آن زمان از آن درک صحیحی نداشتیم...

***

حال چیزی که به ذهنم می رسد این است که وقتی سرپرست ها نخستین بار شروع کردند برایمان از روابط جنسی گفتن, این حرف ها را با مطالب مربوط به اهدا ها در هم آمیختند. در آن سن و سال – باز هم منظورم حول و حوش سیزده سالگی است- همه ما در مورد مسائل جنسی نگران و هیجان زده بودیم و طبیعتاٌ همین امر باعث شده بود که دیگر مسائل به پس ذهنمان رانده شود. به عبارت دیگر احتمال دارد که سرپرست ها توانسته باشند بسیاری از واقعیات اساسی مربوط به آینده ما را به شکلی زیر جلی در سر ما فرو کرده باشند.

هر کتابی زاده تخیل نویسنده آن است , برخی کتاب ها فضایی همچون واقعیات دور و بر ما دارند ولی در برخی فضایی کاملاٌ بدیع خلق می شود که در دنیای واقعی مشابه آن را نمی بینیم اما خط سیر داستان به گونه ای است که در انتها می زند توی خال دنیای واقعی و من برای چنین داستانهایی احترامی خاص قائلم و لذا این داستان به نظرم به حق سزاوار حضور در لیست 1001 کتاب بوده است.

این کتاب را سهیل سمی (به ضم سین) ترجمه و انتشارات ققنوس آن را منتشر نموده است. ترجمه بدی نداشت (شاید به خاطر جذابیت داستان متوجه چیزی نشدم). ترجمه دیگر همین اثر توسط مهدی غبرایی و تحت عنوان هرگز ترکم مکن از طرف نشر افق منتشر شده است.

........................

نمره کتاب 4.7 از 5 می‌باشد.